سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

    بیشتر ما و یا شاید همه ی ما این روزها شاهد بازار آشفته یا آشفته بازار بوده ایم. چه کسی مقصر است؟ شاید بگویم مقصر اصلی دولت است و یا تحریم ها و یا... . اما خودمانیم ما مقصر نیستیم؟ آن تولید کننده ای که اجناسش را به بازار عرضه نمی کند تا گرانتر بفروشد، آن عمده فروشی که احتکار می کند، و آن سوپر مارکت و فروشگاهی که اجناس مغازه اش را در پستویش قایم می کند تا قیمت ها بالاتر برود، آن خریداری که از ترس نایاب شدن جنسی بیشتر از نیازش خرید می کند و عملا به بالاتر رفتن قیمت ها کمک می کند، آیا مقصر نیست؟ آیا این کار دزدی نیست؟

   افلاطون معتقد بود که انسان به دلیل عدم آگاهی و علم کافی به عملی، مرتکب خطا می شود اما به نظر ارسطو انسان با وجود آگاهی باز هم دچار خطا می شود. من نیز فکر می کردم که انسان به دلیل عدم آگاهی است که خطا می کند اما همین شرایط بازار امروز ما برخلاف این را نشان می دهد. همه ی ما آیه (وای بر کم فروشان را شنیده ایم؛ مططففین، 1). همه ی ما می دانیم کم فروشی، احتکار، گران فروشی نوعی دزدی است و دزدی خطا است اما باز هم انجام می دهیم. چرا؟ (اگر از ایشان بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را رام کرده است حتما خوهند گفت: الله. پس چگونه از حق بازگرادنیده می شوند، عنکبوت، 61).

   میان دانستن و باور داشتن تفاوت است؛ ما می دانیم که عملمان خطاست اما باور نداریم. آنچه که انسان را از اشتباه و خطا باز می دارد دانستن و علم نیست، ایمان و باور است. دانستن و علم داشتن به تنهایی کافی نیست، ایمان مکمل علم است. علم بدون ایمان و باور مانند درخت بدون میوه است. (برخی از بادیه نشینان گفتند: ایمان آوردیم. لیکن بگو: ایمان نیاورده اید بلکه اسلام آورده اید و هنوز ایمان در دلهای شما وارد نشده است؛ حجرات ؛ 14).



تاریخ : یکشنبه 97/7/22 | 12:7 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

    مراغه شهر نیست، تکه ای از بهشت است، خدا این شهر را با باغهایش، رودخانه هایش، زیباییهایش خلق کرده است تا تکه ای یا نمایی از بهشت را به نمایش گذاشته باشد. مراغه پیش از اینها، بیش از اینها زیبا بود ما خرابش کردیم. بچه که بودم یادم میاید رودهای کوچک بسیاری که جاری بود و الان خبری از آنها نیست؛ باغهایی که خراب کردند تا خانه بسازند. مراغه بیشتر میوه ها را دارد. باغهایش انگور، سیب، هلو، زردآلو و گردو و ... را دارد. حال تصور کنید چهار فصل را در باغهای مراغه!

   پاییز که می شود برگهای درختان یکی یکی از درخت می افتند، برگهای زرد انگور و گردو، برگهای سرخ و زرد سیب و هلو، برگهای رنگارنگ از درختهای رنگارنگ. به راستی این همه زیبایی را به چه می توان تشبیه کرد؟ به جبعه مداد رنگی!! اما نه کدام جبعه ی مداد رنگی است که این رنگ را را در طبیعت پاشیده است، جز خدایی که خالق رنگهاست؟ یا می توان یک فرش را با هزاران نقش و رنگ تصور کرد!! اما باز هم کدام فرش و کدام استاد قالیباف را می توان پیدا کرد که این همه نقش و رنگ را پدید آورد؟ جز خدایی که بزرگ است و فرش طبیعت را به نقشها و رنگها آمیخته است؟ چه کسی است که این همه رنگ را، این همه نقش را بر صفحه ی طبیعت ببیند و خالق آن را به بزرگی یاد نکند؟

   شهری پر از باغ، یا جنگل را تصور کنید و تعداد درختانی که هست و تعداد برگهایی که بر درختان است و برگهایی که می ریزد، آیا می توان این همه برگ را شماره کرد؟ آیا تعداد برگهایی که هر ساله می رویند و می ریزند را می توان شمرد؟ اما خالق برگها تعداد برگها را می داند. ( و کلیدهای غیب تنها نزد اوست، جز او آن را نمی داند، و آنچه در خشکی و دریاست می داند، و هیچ برگی فرو نمی افتد مگر اینکه آن را می داند و هیچ دانه ای در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتابی روشن است. انعام، 59).


 



تاریخ : دوشنبه 97/7/2 | 7:10 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   کربلا داستان عجیبی دارد، آدمهایش هم داستان عجیبی دارند، در کربلا هر کسی داستان خودش را دارد. آدمهایی که در آن سال، در آن روز زندگی می کردند شاید بیشترشان نمی دانستند تاریخ را می سازند، تصور نمی کردند که خود را به قضاوت آیندگان می سپارند. شاید فقط به آن روزشان، به زندگیشان، به منافعشان فکر می کردند. شاید هرگز گمان نمی کردند که تاریخ شوند، که تاریخ بسازند.

   یکی می شود شبث بن ربعی که به امام حسین نامه می نویسد میوه های باغهایمان رسیده و رودهایمان پر آب است به سوی ما بیا که ما جز تو امامی نداریم و فردایش خود را، دین خود را به دنیا می فروشد و روز عاشورا مقابل امام می ایستد و آب رودخانه رو به روی کودکان امام می بندد. یکی می شود سلیمان بن صرد خزاعی که به امام نامه می نویسد با مسلم بیعت می کند اما به کربلا نمی رود. یکی می شود حبیب بن مظاهر که حبیب خاندان می شود و یکی می شود حر بن یزید ریاحی که آخرین دم تاریخش را جور دیگری رقم می زند. یکی می شود عمر بن سعد که به طمع حکومت به مصاف حق می رود و خود می داند که دینش را به دنیایش می فروشد، یکی می شود شمر که مجاهد صفین بود و روز دیگر مقابل پسر علی می ایستد. بسیاری دیگر از آدمهای بی نام و نشان که یا به دنبال بزرگان قوم خویش و یا به طمع غنیمت هزار هزار شدند و عاشورا ساختند. و اگر این هزار هزار بی نام و نشان در کربلا نبودند شاید کربلا، کربلا نمی شد... .

    آیا آن سی هزار نفری که در کربلا بودند می دانستند تاریخ را رقم می زندد؟ آیا تصور می کردند که نام خود را در تاریخ می نویسند؟ اگر می دانستند که تاریخ چگونه قضاوتشان خواهد کرد چه می کردند؟

   شاید ما هم گمان کنیم زندگی خودمان را داریم و برای خودمان زندگی می کنیم اما حقیقت این است که ممکن است که لحظه ای در زندگی به جایی برسیم که ما هم تاریخ بسازیم، ما هم در تاریخ زندگی کنیم. وقتی به حسین(ع) لبیک می گوییم آیا فکر می کنیم که ممکن است روزی ما هم انتخاب کنیم؟ روزی ممکن است ما هم میان رفتن و ماندن تردید کنیم؟ شاید ما از خواص نباشیم اما هر انسانی می تواند تاریخ بسازد، وقتی مردمان عادی هزار هزار شوند آنها هم تاریخ می شوند. پس نمی شود بگوییم من یک فرد عادی هستم، من هم می توانم تاریخ شوم. پس وقتی لبیک می گوییم، آگاهانه بگوییم. 



تاریخ : شنبه 97/6/31 | 11:51 صبح | نویسنده : rezaasghari | نظر

   روز هشتم محرم در مراغه به نام علمدار کربلاست و روز واعباس است. از چند سال پیش به نیت عباس علی از روز هشتم تا شب دهم آب نمی خورم، نه اینکه کلا مایعات نخورم، نه فقط آب نمی خورم. وقتی هوا گرم است و لبها خشک می شود، دهان تلخ می شود دلم برای آب پر می کشد. هر چیزی هم بخورم باز جای آب را نمی دهد. خنکی آب که به دستم می خورد تازه دلم فریاد عطش می زند و تازه می فهمم آب یعنی چه؟ تشگی و العطش یعنی چه؟ تازه گوشه ای از حال عباس(ع) را می فهمم و تازه می فهمم عباس که بود.

   تشنه باشی، جنگیده باشی، لبت از شدت تشنگی شکافته باشد، گلویت خشک باشد، به آب برسی، خنکای آب را زیر دستانت احساس کنی، تمام وجودت آب را، تشنگی را فریاد بزند، همه ی وجودت فریاد بزند به آب برای جنگیدن، برای سرپا ماندن احتیاج داری، تمام وجودت فریاد بزند آب و آب نه یک مشت، نه یک مشک، یک رود آب زیر دست تو باشد و ننوشی... .

   و شاید او که به یک رود آب رسیده بود، او که تمنای آب را بیشتر از همه کنار آب درک کرده بود قدر مشکی آب را بیشتر می دانست، شاید او حق داشت برای مشکی آب، برای گلوهای خشکیده، لبهای ترک خورده دست بدهد، سر بدهد، چشم بدهد و شاید او حق داشت که برای مشک پاره آه بکشد. آری لبهای خشکیده، جانهای تشنه قیمت آب را بیشتر می دانند و چه پست دشمنی است که آب را می بندد، و شاید یک دلیلش همین بود که حسین(ع) فریاد زد اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. در دشمنی هم باید مرد بود، در جنگ هم باید مرد بود. اما کدام مرد؟ در برابر عباس، در برابر حسین مردی نبود، جنگ نامردمان بود.



تاریخ : دوشنبه 97/6/26 | 11:49 صبح | نویسنده : rezaasghari | نظر

   به کربلا از هر طرف که نگاه می کنی؛ سوز است، آه است؛ مظلومیت است، گذشت است, عشق است. یکی طرف چنان عظمتی به پاست که فرشتگان هم بی شک به تماشا ایستادند و یک سو انسانها چنان کوچکند، چنان بی ارزشند که در می مانی مگر می شود که انسان به این درجه از حقارت هبوط کند. عجب تقابلی است که در تقابلشان فکر عاجز می ماند.

   حال تصور کنید زینبی را که نوه نبوت است، دختر زهرا است، دختر علی است؛ خواهر حسن و حسین و عباس است. چه کم دارد زینب از بزرگی؟ و حال تصور کنید که زینب دست بسته، خسته، میان هزاران چشم ناپاک به شهری پا بگذارد که روزگاری نه چندان دور بانوی شهر بود؛ دختر خلیفه بود، نوه ی رسول بود. چه تقابل عجیبی است؛ زینب، رینت دل علی، آرام جان حسین؛ اسیر شهری باشد که روزگاری بانوی آن شهر یود. روزگاری در آن شهر عزت داشت و حال مردمانی نه مرد به تماشای بانو بایستند. چه تقابل تلخی است که حقیران به تماشای بزرگان بایستند. و زینب جز زیبایی نبیند. امان از دل زینب...

   تصور سختی است که عزیزی به دست پست ترین مردمان به اسارت برود. تصور تلخی است که بزرگی به دست حقیرترین انسانها تحقیر شود. مردمان شهری به تماشای اسارتشان بایستند که روی نامردی را سفید کردند، روزی نامه نوشتند، به مهمانی خواندند و روز دیگری در کوچه ها به تماشا ایستادند. امان از دل زینب... .

   کربلا را پشت سر بگذاری، عزیزانت را بی کفن بر دشت کربلا رها کنی, اطرافت را دشمن گرفته باشد، دردی به عظمت یک کوه بر دلت سنگینی کند و بر شهری پا بگذاری که مردمش به تماشایت ایستاده باشند. کوی به کوی، برزن به برزن از هر شهر و دیاری که بگدری چشمها به تماشایت بایستند؛ نگاهها خوارت کنند. امان از دل زینب... . هر چه بگویی باز هم کم می آوری... امان از دل زینب... .



تاریخ : شنبه 97/6/24 | 10:52 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان