سوفیا
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

   اون موقعها یعنی عهد بوق که ما بچه بودیم، البته شما رو نمی دونم، رسانه ها و اطلاع رسانی اینقدرها پیشرفته نبود... . شهر ما و البته شهر شما رو نمی دونم، تو زمستونای سخت و سرد دماش تا منفی خدا درجه تو روز هم میرسید، شبها که بماند... . خداییش اون موقعها زمستونا زمستون بود. الان هیچی مث اون موقعها نیست. تو زمون ما یعنی عهد بوق، سرویس مدرسه و یکی بیاد ببره مدرسه و بیان دنبالت و از این لوس بازیا خبری نبود. کلا ما از ابتدای خلقتمون مرد به دنیا می اومدیم.... . خلاصه یه روز زمستونی، یه روز صبح پر از برف از این ور شهر رفتم اون ور شهر مدرسه و تازه وقتی رسیدم فهمیدم به دلیل بارش برف مدرسه تعطیل می باشد... تو سرمای زمستونم که هیجا خونه نمیشه. دوباره از اون ور شهر برگشتم این ور شهر و یه ساعتی رفت و برگشتم طول کشید... . رسیدم دم در خونه و هر چی زنگ خونه رو زدم کسی وا نکرد... . خدا خیرش بده اونی که تلفن همراه رو اختراع کرد، فقط حیف یکم دیر اختراع کرد... . اون روز اگه تلفن همراه بود من تا ظهر دم در خونه یخ نمی زدم... . نزدیک ظهر مادرم اومد و منو که صورتم از شدت از سرما سوخته بود نگاه کرد، آهش دراومد. بیچاره فکر کرده بود مدرسم، رفته بود کوپن( نوعی یارانه) بگیره. از اون روز که یخ زدم، هر وقت گنجشک می بینم دلم به حالش می سوزه. نه چون پرنده های کوچولویی هستن، به نظرم مظلوم میان... . عین ما عهد بوقیا....




تاریخ : دوشنبه 96/10/25 | 8:26 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   باران شرمساری از آسمان چشمانم بر دشت گونه هایم می بارد،

   یارب نگاهم به آسمان آبی بی انتهای توست.

   همه ی درونم تو را با فریاد می خواند...

   دستهای خالیم رو به آسمان تو گشوده است...

   خدایا سخت شرمسارم ، بار تمام زندگیم گناهی است که بر دلم سنگینی می کند...

   خدایا دستانم را بگیر...

   



تاریخ : یکشنبه 96/10/24 | 5:41 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

     آقاجان امروز هم به پایان رسید و نیامدی. طاقتها طاق شده است و انتظار بی پایان می نماید.     

         آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی        گردون ورق هستی ما در ننوشتی(حافظ)

    نوری است در دلم روشن تر از آفتاب. تمام جهان تو را انکار کنند من به امیدت آمدنت جمعه ها را به انتظار می نشینم و باور دارم که: هجران ثمر وصل برآرد اما دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی(حافظ).

   آنان که تاب دیدن آفتاب ندارند، در پشت ابرها بودنت را بهانه کرده اند که نمی آیی اما من هر روز بشارت آمدنت را روشن تر از دیروز می بینم. تا طلوع خورشید فاصله ای نیست.

      در انتظار رویش ما و امیدواری    در عشوه ی وصالش ما و خیال و خوابی(حافظ)

    مولاجان انتظار سخت است و هجران کشیده درد هجران می داند. منتظر هر روز را به انتظار می گذراند. لحظه های انتظار طولانی ترین لحظه هایند گویی که پایانی ندارند. جمعه ای دیگر به پایان رسید و آیا این همه هجران بس نیست؟

      درد ما را نیست درمان الغیاث        هجر ما را نیست پایان الغیاث(حافظ)

    خدایا مظلومان عالم را فریاد رسی نیست، صدای ظلم ظالمان بلندتر از مظلوم به گوش می رسد و در جهان مستکبران عالم با ثروت و قدرت بر اریکه ها تکیه زده اند و ظالمان صدایشان از تریبون عدالت بلند می شود و مظلومان زیر پای قدرتمندان عالم کوبیده می شوند و جایی منجی خالی است.

     می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان     هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان(حافظ)


 



تاریخ : جمعه 96/10/22 | 7:26 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

فلکین رسمی بدور

داغ داغ اوسته چکور

فلکین نقشی بدور

یخلان دای دورا بیلمور

آتدان یخلان دورا بیلمور

دورسدا دای آتا مینمور...




تاریخ : پنج شنبه 96/10/21 | 5:57 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   خداوند در قران می فرماید: من جن و انس را نیافریدم مگر اینکه مرا پرستش کند(ذاریات). هنگامی که به ناکامیها و شکستهایی که در زندگی متحمل می شویم و درد و رنجی که در این جهان به دوش می کشیم، نگاه می کنیم به معنای واقعی این آیه پی می بریم. ما خلق نشده ایم مگر برای عبادت خدا. اما قصه این است که خدا به عنوان مبدا و منشاء تمام نیکیها و متعالی از هرگونه کجی و کاستی چه نیازی به عبادت ما دارد؟ خداوند در قران می فرماید: عبادت شما به سود خود شماست و خود نیازی به عبادت شما ندارد(زمر). با عبادت خدا ما به تعالی می رسیم. به قول افلاطون، در این جهان ما باید شبیه خدا شویم، یعنی چنان زندگی کنیم که هنگام مرگ صفات نیک خداوند در ما نیز متجلی باشد(افلاطون، جمهوری).

   حضرت ابراهیم پدر ایمان است. خداوند او را دوست خویش( خلیل الله) خواند. ابراهیم در کهنسالی که صاحب اسماعیل شد، دلش از عشق فرزند سرشار بود و خداوند خواست که ابراهیم قلبش را از غیر او خالی کند. و او فرزندش را به قربانگاه برد با همه ی ترسها و لرزهایی که در وجود هر انسانی هست. اضطراب، امید و نامیدی، رنج از دست دادن در همه ی ما وجود دارد اما "خداوند عشق است و ابراهیم رنجهایش را در عشق به خداوند فراموش می کند"( ترس و لرز، کیرکگور).

  فلبهای ما نیز سرشار از چیزهایی است که در مقایسه با عشق خداوند پوچ و بی معنی است." زندگی این جهان جز بازی و سرگرمی نیست "(انعام) . هر یک از ما در این جهان باید اسماعیل خویش را به قربانگاه ببریم و برای خدا از آن بگذریم. حال یا با میل خویش و با ایمان به خداوند قلب خود را خالی می کنیم یا با درد و رنجی که زندگی بر ما تحمیل می کند، هر آنچه خویشاند ماست را وامی گذاریم . قلبهایمان باید خالی شود...


 



تاریخ : یکشنبه 96/10/17 | 2:52 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

  • paper | پردیس سی | با مداد مقاله بنویس