سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

     زمین بزرگ است، اما با همه ی بزرگیش گاهی کوچک می شود. زمین گسترده است، اما با همه ی گستردگیش گاهی تنگ می شود. زمین به این بزرگی گاهی برای بعضی از آدمها کوچک شده است، زمین به این گستردگی گاهی برای بعضی از آدمها تنگ شده است. زمین به این بزرگی گاهی برای آدمهای بزرگ کوچک می شود، تنگ می شود.

   زمین مدتی بود که برای یک کاروان کوچک شده بود، تنگ شده بود. زمین برای بهترین انسان، زمین برای میوه ی دل پیامبر، برای نور چشم زهرا، برای پسر حیدر، برای برادر زینب، برای برادر عباس، برای بابای رقیه کوچک شده بود، تنگ شده بود. زمین بس که کوچک شده بود، بس که تنگ شده بود، کاروانی کوچک در راهها مانده بود. خانه ای امن باشد؛ ماه، ماه حرام باشد؛ روز روزهای حج باشد؛ اما خانه ی امن برای کاروان کوچک حسین(ع) ناامن باشد، ماه ماه حرام باشد اما برای بزرگترین مرد روزگار حرام نباشد...، روزهای حج باشد اما حرمت مهمان کعبه بشکند... . از این آدمها چه چیزها دیده است این زمین؟ از دست آدمها چقدر خجالت کشیده است این زمین؟

   یک شهر هر چقدر کوچک باشد برای یک نفر بزرگ است، یک شهر هر چقدر تنگ باشد برای یک نفر فراخ است، اما گاهی یک شهر برای یک مرد کوچک می شود، تنگ می شود. یک شهر برای مسلم چقدر کوچک شده بود که حتی کوچه ای، گذری برای او امن نبود، یک شهر چقدر تنگ شده بود که در خانه ای برای او باز نبود. شهر هر چقدر کوچک باشد، شهر هر چقدر تنگ باشد مگر می شود اینقدر کوچک شود، اینقدر تنگ شود که برای یک نفر در آن جا نباشد. آری یک شهر آنقدر کوچک و تنگ شده بود که یک مرد در کوچه هایش آواره مانده بود. از آدمها چه روزها دیده است شهر؟ چه داستانها از آدمها بر سینه دارد؟ چقدر شهر خجالت کشیده است؟



تاریخ : دوشنبه 97/5/29 | 7:57 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

    اگر بندگان من، از تو درباره ی من بپرسند، بگو من به آنان نزدیکم و دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا بخواند اجابت می کنم، بقره، 186). من جسور نیستم که از تو گله کنم یا با تو رسم شکایت بگذارم، من کمی دلتنگم. می دانم دردم چیست اما نمی دانم درمانش چیست؟ از وقتی یادم می آید بلد نبودم با کسی حرف بزنم، درد دل کنم. راز دل بگویم. از همان بچگی همیشه و هر وقت دلم گرفت نوشتم. البته برای این که اگر در خانه کسی خواند متوجه نشود در لفافه نوشتم و اینطور شد که من نوشتن را یاد گرفتم. خودت که خوب می دانی از همین برای تو نوشتن بود که من نویسنده ی انشای خواهر و برادرم و همه بچه های فامیل شدم که بماند پایان نامه نویس دوستان دانشگاهی هم شدم.

   دلم خیلی گرفته است، بی بهانه که نه، با بهانه هوای گریه دارد. من از دوردستها رسیده ام، از کوچه پس کوچه گذشته ام. زمین خورده ام، زخم برداشته ام، کوله باری از خستگی بردوش دارم. دلم فریاد می خواهد، دلم داد می خواهد. دلم می خواهد برای تو از روزگار بنالم، دلم می خواهد هوار بکشم، که دیگر نمی توانم اما نمی شود، می دانم که می گویی جوانم و هنوز روزهای دیدنی بسیار دارم، در زندگی زمین خورده ام اما هنوز پاهایم جوان است و می توانم و باید برخیزم، می دانم حق خسته شدن از زندگی، حق گله کردن به تو را دارم، حق شکایت دارم اما حق بریدن از زندگی را ندارم.

   گویی یک شب بارانی، ته یک کوچه ی بن بست خیس بارانم و راهی که برای رفتن نیست. روزگار دور سرم می چرخد، یا نه من ته کوچه ی بن بست به دور خودم می چرخم. می دانم می گویی ( اینک صبری نیکو برای من بهتر است؛ یوسف 18). من صبورم اما دلم را چه کنم؟



تاریخ : یکشنبه 97/5/28 | 7:29 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

     می گویند زمین گرد است اما نمی دانند زندگی هم گرد است، زندگی یک بازی را با تو صد بار بازی می کند تا تو بازی را یاد بگیری و یاد بگیری که بازی باخته را برنده شوی. زندگی تکرار بازی است. ( زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست. انعام 32، عنکبوت 64، محمد 36، حدید 20). زخمی را که سالها از آن گذشته است دوباره باز می کند، نیشتر به زخم کهنه می زند تا بازی باخته را این بار بهتر بازی کنی و تا شاید این بار بتوانی برنده شوی.

   زخم دلی را که خاموش شده بود، دوباره روشن شده است اما این بار بازی را به روزگار، به زندگی نمی بازم، ابراهیم به خوابی میوه ی دلش را به قربانگاه برد. مردن سخت است، برای پدر اما به قربانگاه بردن شیره ی جانش سخت تر است اگر خواب می دید که خود به قربانگاه می رود اینقدر سخت نبود که ببیند تار و پود وجودش را به قربانگاه می برد. ابراهیم هم با پسر قربانی می شد، ابراهیم نه پسر بلکه خود را به قربانگاه می برد. زندگی ابراهیم را یکبار به بازی گرفت و او برنده ی بازی بود. اما چه کنم، من ابراهیم نیستم. من بازی را یک بار باختم اما دیگر را نخواهم باخت. ابراهیم به خوابی آرزوی زندگانیش را به قربانگاه برد، چرا من خوابم را باور نکنم و چرا من آرزویم را قربانی نکنم؟ چرا من از رویای شیرین زندگانیم نگذرم؟ می دانم اگر این بار هم بازی را ببازم بار دیگر این بازی تکرار خواهد شد.

   فلک حال مرا نمی پرسد، می داند حال دلم خوب نیست و زخم های دلم از ستاره های آسمان بیشتر است. غم در دل من جاودانه است اما زندگی دلش به حال کسی نمی سوزد. این دل من است که باید زندگی را یاد بگیرد. در دل دلتنگ من آتشی به پاست که تمام دریاهای عالم هم نمی تواند خاموشش کند. خدای من این بار دلم را ، دلتنگیش را، آرزویش را به تو می سپارم.



تاریخ : یکشنبه 97/5/28 | 12:54 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   شبی تاریک بود، آسمان نه ماه داشت و نه ستاره ای که در آن بدرخشد. تنها بودم و در رویایی که به خیال می ماند و راهی که نمی دیدم. جوانی، شور، بی باکی و خیالی که خواب بود و راهی که بیراهه شد. و بیراهه ای که انتها نداشت، شبی ایستادم، گویی از خواب برخاستم و رویایی که خاکستر شد. گفتی با من سخن مگو (مومنون، 108). می دانی در آن لحظه دنیا همه بر سرم آوار شد و من دانستم که دیگر مرا دوست نمی داری. من آن شب مردم و یا نه، من آن شب از خواب برخاستم. خوش به حال آن کسی که او را دوست می داری (بی تردید خداوند پرهیزگاران را دوست می دارد، ال عمران، 76).

   هوای آسمان چشمانم ابری و در دلم طوفان به پا شد. من بی تو پر از تنهایی، پر از خالی، پر از هیچ بودم. من بی تو به پایان خویشتن رسیده بودم. مانند لحظه ای که طوفان می شود و من چون پرنده ای بی آشیان که در طوفان مانده باشم. کسانی که مرتکب گناهان می شوند جزای بدی به مقدار عملشان دارند و ذلت صورت آنان را می پوشاند. تاریکی چهره های آنان به اندازه ای زیاد است که گویی پاره هایی از شب تاریک و ظلمانی یکی پس از دیگری بر صورت آنها افکنده شده است( یونس، 27). وقتی به این آیه رسیدم چشمه ی اشکی شدم گویی که از یک ابر می بارید. من تاریکتر از تاریکترین بودم.

    تو آن ماهی، تو آن ستاره ای و تو آن فانوسی که در دلم خاموش شده بود. سالهاست که می دانم تو دریای ترین آرامشی که در ساحل امن تو دل آرام می گیرد، تو ابتدا و انتهای دنیایی و من تنها در این دنیا مهمانم. از آن شبی از خود کوچ کردم تمام آرزویم این بود که تو یک شب بگویی دوستم داری. سعادتمند کسی است که تو او را دوست داشته باشی. پس سپاس از آن خداست که پرودگار آسمانها و پرودگار زمین و پرودگار جهانیان است(جاثیه 36). اکنون می دانم هیچ نعمتی در این دنیا بالاتر از تو نیست و خدایا ممنونم که هستی.




تاریخ : شنبه 97/5/27 | 8:19 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   از وقتی یادم می آید دنیا برای من با همه ی بزرگیش، با همه ی فراخیش تنگ بود. هیچوقت خوشم نمی آمد ماهی ها را در تنگ آب تماشا کنم. همیشه حس می کردم من هم ماهی ای در تنگ کوچکم. اوایل جوانی فکر می کردم شاید چون در یک شهر کوچک ساکنم، دنیایم هم کوچک است، اما زندگی در شهرهای بزرگ هم از دلتنگی و تنهایی من چیزی کم نکرد. شهرهای بزرگ هم کوچک است، تازه در شهرهای بزرگ آدمها آنقدر تنگ هم زندگی می کنند، تنگ هم راه می روند، تنگ هم نفس می کشند که دنیا برایم از تنگ آب هم کوچکتر می شود.

   کودکیهایم با قصه های مادربزرگ شکل گرفت، دنیایی که مادربزرگ تعریف می کرد زیبا بود، خوب بود، سفید بود، سبز بود، آدمها همه خوشحال، همه خوشبخت، همه خوب بودند. در دنیای قصه ها عمر سیاهی و ظلمت کم بود، پایان همه ی قصه ها شیرین بود، اما دنیایی که در آن بزرگ شدم هیچ چیزش شبیه به دنیای قصه ها نبود، در دنیای من دنیا با همه ی بزرگیش کوچک است، پایان همه ی قصه هایش تلخ است، عمر ظلمت طولانی است، آدمهایش فرق دارند. بعدها فهمیدم دنیای قصه ها با تو ساخته خواهد شد.

   دنیا تنگ است و من ماهی این تنگم. مولا جان با آمدن توست که همه ی ماهیها به دریا خواهند رسید، با آمدنت قفسها باز خواهد شد، میله ها خواهد شکست، زنجیر اسارت پاره خواهد شد، دیوها خواهند مرد. آقا جان، با آمدنت دیگر هیچ ماهی ای گرفتار تنگ نخواهد شد، دیگر پرنده ها اسیر قفس نخواهند بود. دیگر کسی تنگ نخواهد فروخت، دیگر کسی قفس نخواهد ساخت. پرنده فروشی ها بسته خواهد شد. آری با آمدنت دنیا هم بزرگ خواهد شد. 




تاریخ : پنج شنبه 97/5/25 | 8:2 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان