زندگی با قران - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

   دوره کارشناسی شهر تهران دانشجو بودم و سال اول و به تبع اون ترم اول سخت گذشت، چون اولین بار بود که از خونه و خانواده اینقدر دور می شدم. ترم اول و بعد از آخرین امتحان دلم حسابی هوای خونه رو کرده بود، واسه همین دیگه صبر نکردم و بعد از آخرین امتحانم به ترمینال آزادی رفتم و واسه اولین اتوبوسی که سمت مراغه می رفت بیلط گرفتم. انوبوسهای مهاباد هم از مراغه رد میشن و بیلط من مال اتوبوس مهاباد بود. به راننده که کرد بود گفتم قراره مراغه پیدا بشم و بعد سر جام نشستم. من آدمی نیستم که هر جایی بتونم بخوابم، باید بالش و جای خودم باشه تا خوابم ببره. اون روز نمی دونم از خستگی زیاد بود یا اعتماد به راننده که مثلا سپرده بودم مراغه بیدارم کنن خوابیدم و چه خواب عمیقی. بیدار که شدم ساعت ساعت نصف شب بود و من باید تا اون ساعت به مراغه می رسیدم و تو هوای خواب و بیداری و اینکه بیرون برف بود و کولاک اصلا متوجه نشدم اون جایی که هستیم کجاست و پیدا شدم. تازه وقتی که هوای سرد بیرون به صورتم خورد و خواب رو از کلم پروند متوجه اشتباه بزرگم شدم. وقتی به تابلوی روبروم نگاه کردم شکه شدم، تابلو نوشته شده بود به طرف بوکان. تازه اون لحظه بود که من متوجه شدم تو خروجی میاندواب هستم، یعنی سه شهر دورتر از مراغه. من شهر بناب و ملکان رو رد کرده بودم و حالا تو خروجی میاندواب و اون هم ساعت سه نصف شب و اون هم تو برف و کولاک تنهایی وایساده بودم کنار جاده. من بودم و چند تا سگ گرسنه که صداشون می اومد و دیگه هیچ خبری از هیچی نبود. چند دقیقه بعد که از شک در اومدم اول حسابی به خودم فحش دادم که چرا اون شب رو تو خوابگاه استراحت نکردم تا فرداش با خیال راحت حرکت کنم و بعد یاد گوشی و زنگ زدن به خونه و کمک گرفتن افتادم. اما چشتون روز بد نبینه شارژ گوشیم تموم شده بود و گوشیم داشت خاموش می شد. نمی دونم چرا فکر میکردم که  شهر امنتر باید باشه و همین طور به طرف داخل شهر راه افتادم و تمام مدتی که راه می رفتم مدام یک آیه تو ذهنم تکرار می شد. (و چون در دریا به شما خوف و خطری رسد در آن حال به جز خدا تمام آنهایی که به خدایی می خواندید، از یاد شما بروند و آنگاه که خدا شما را به ساحل سلامت رسانید باز از خدا روی می گردانید و انسان بسیار ناسپاس است. آیه 67 سوره اسراء). اون شب با خودم عهد کردم که هر روز هر چقدر که تونستم از قران رو با معنیش بخونم و شاید اثر همون عهد بود که همون لحظه یه ماشین جلوی پای من ترمز کرد و سوارم کرد و به ترمینال رسوند و من با اولین ماشین به سلامت به خونه برگشتم.




تاریخ : شنبه 97/1/18 | 6:12 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان