رستاخیز... - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

   مدتها بود در دل خاک خفته بودم، زمان را فراموش کرده ام. از روزی که خورشید گرمایش را از زمین دریغ کرد، هوا سرد شد، سرما به جای گرما نشست، ابرها آسمان آبی را پوشاندند. و این چنین بود که زندگی از روی زمین برچیده شد. برگهای درختان زرد شدند و سپس ریختند و همه ی ما به خوابی عمیق فرو رفتیم. آن روزها بیشتر ما باور نداشت روزی دوباره بیدار خواهیم شد. همه به مرگ و به درختان بی بار و بی برگ نگاه می کردند و با خود می گفتند چگونه ممکن است که این درختانی که چنین خشکیده اند روزی دوباره سرسبز شوند و بار دهند، نه رستاخیز ممکن نیست. روزی که به خواب رفتیم، گمان می کردیم خواب ما ابدی است و دوباره بیدار شدنی در کار نیست و اگر می گفتند روزی دوباره بیدار می شویم گمان می کردیم یا دیوانه است یا از افسانه ای دور و دراز سخن می گوید. کمترین ما باور داشت که قیامت نزدیک است و شاید چشم بر هم نهادنی بیش نیست.

   اما اکنون در کوس دمیده شد، درختان بیدار شده اند و می گویند چه کسی است که ما را از خوابگاهمان بیدار کرده است؟ خورشید به قرار خویش بازگشته است، گرما روی نموده و آسمان آبی است. اکنون فرمان بیدار باش صادر شده است. وای بر آنان که بیدلر شدن دوباره را انکار کرده بودند. باید از دل خاک برخیزیم و با حقیقت رستاخیز روبرو شویم. زندگی دوباره آغاز شده است. بهار برای آنان که رستاخیز را باور داشتند عید است و برای منکران آن چگونه خواهد بود؟

  



تاریخ : دوشنبه 96/12/28 | 9:7 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان