حرف آخر... - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

    خدایا، این روزها که به آخر سال رسیده ام انگار خودم هم به آخر رسیده ام، مثل روزهایی که به شماره افتاده اند گویی نفسهای من هم به شماره افتاده است، خستگی از رنجها و دردها و غصه ها امان را بریده است. در تمام روهایی که گذشت مدام به یک چیز فکر می کردم، دیگر نمی توانم و اگر قرار باشد روزهای سال دیگرم هم مثل امسال بگذرند دیگر نمی توانم. مدام با خودم یک جمله را تکرار می کردم، حدایا دیگر نه، نمی توانم. مدام با تو می گفتم که خدایا گفتی که باری بیشتر از توانمان را بر دوشمان نمی گذاری من طاقتم طاق شده پس چرا باری که می کشم دارد شانه هایم را خم می کند؟ چرا دیگر نمی توانم بار روی دوشم را تحمل کنم؟ در تمام روزها و شبهای که گذشت نالیدم که خدایا فریاد رسم باش که کاسه ی صبرم لبریز شده و پیمانه ی طاقنم پر شده است.

   خدایا در روزهایی که گذراندم تو را فراموش کردم و امیدم را به تو از دست دادم، از تو شرمسارم. دردهایم بیشتر از طاقت من بود و غصه هایم بزرگتر از امیدم شدند و باعث شدند تا تصویر تو کمرنگ شود. تلخی روزگار گاهی بسیار گزنده است و امید، شهدی که شیرینیش کم است. اما خدایا نامیدی از تو را با هیچ حرف و بهانه ای نمی توان توجیح کرد و جز اینکه بگویم یارب خطای فراموشیم را ببخش. مرا ببخش که بزرگیت را از خاطرم بردم. این شرط عاشقی نیست که معشوق از یاد برم. این شرط محبت نیست که تو را فراموش کنم. هیچ عاشقی از خواسته ی معشوق خسته نمی شود و هیچ عاشقی از باری که برای معشوق می کشد زبان به ملامت نمی گشاید. شرمسارم. من به آنچه تو رقم می زنی راضیم، پس سالم، روزهایم و دقیقه هایم را چنان رقم بزن که تو راضی باشی.



تاریخ : پنج شنبه 96/12/24 | 10:20 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان