داستان آب.. - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

   روز هشتم محرم در مراغه به نام علمدار کربلاست و روز واعباس است. از چند سال پیش به نیت عباس علی از روز هشتم تا شب دهم آب نمی خورم، نه اینکه کلا مایعات نخورم، نه فقط آب نمی خورم. وقتی هوا گرم است و لبها خشک می شود، دهان تلخ می شود دلم برای آب پر می کشد. هر چیزی هم بخورم باز جای آب را نمی دهد. خنکی آب که به دستم می خورد تازه دلم فریاد عطش می زند و تازه می فهمم آب یعنی چه؟ تشگی و العطش یعنی چه؟ تازه گوشه ای از حال عباس(ع) را می فهمم و تازه می فهمم عباس که بود.

   تشنه باشی، جنگیده باشی، لبت از شدت تشنگی شکافته باشد، گلویت خشک باشد، به آب برسی، خنکای آب را زیر دستانت احساس کنی، تمام وجودت آب را، تشنگی را فریاد بزند، همه ی وجودت فریاد بزند به آب برای جنگیدن، برای سرپا ماندن احتیاج داری، تمام وجودت فریاد بزند آب و آب نه یک مشت، نه یک مشک، یک رود آب زیر دست تو باشد و ننوشی... .

   و شاید او که به یک رود آب رسیده بود، او که تمنای آب را بیشتر از همه کنار آب درک کرده بود قدر مشکی آب را بیشتر می دانست، شاید او حق داشت برای مشکی آب، برای گلوهای خشکیده، لبهای ترک خورده دست بدهد، سر بدهد، چشم بدهد و شاید او حق داشت که برای مشک پاره آه بکشد. آری لبهای خشکیده، جانهای تشنه قیمت آب را بیشتر می دانند و چه پست دشمنی است که آب را می بندد، و شاید یک دلیلش همین بود که حسین(ع) فریاد زد اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. در دشمنی هم باید مرد بود، در جنگ هم باید مرد بود. اما کدام مرد؟ در برابر عباس، در برابر حسین مردی نبود، جنگ نامردمان بود.



تاریخ : دوشنبه 97/6/26 | 11:49 صبح | نویسنده : rezaasghari | نظر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان