زیر آسمان شب - سوفیا
سفارش تبلیغ
صبا

   شب احیاست. از خانه بیرون می آیم، می خواهم مسجد جامع بروم. خیابانها شلوغ است و همه در رفت و آمدند. امشب از آن شب هاست که چشمان شهر تا صبح بیدار است. به مسجد که می رسم هنوز جا برای نشستن هست اما دوست دارم در حیاط کنج دیوار بنشینم؛ خلوت خودم و خودش را بیشتر دوست دارم. زیر سقف آسمان که می نشینم انگار او به من نزدیک تر است؛ یا نه شاید این منم که به او نزدیک ترم. هوا صاف است و شب ستاره هایش را به آسمان پاشیده است و چراغ آسمان روشن است؛ چه زیباست سقف آسمان. من با او در این شب و زیر این آسمان حرفها دارم. به هزار نام می خوانمش اما می دانم که این هزار نام باز هزاری از هزاران نام او نیست، او را چه می توان خواند؟ او را نمی دانم اما خودم را می شناسم، بر خطاهایم آگاهم، ضعف هایم را می شناسم، عذر تقصیر آورده ام؛ به آسمان چشم می دوزم تا در چشمانم پشیمانی را ببیند. من همه نیازم و او همه بی نیازی است، من اگر با او نیازم را نگویم با چه کسی می توانم بگویم؟ همه ی وجودم از اوست، اگر لحظه ای نگاهش را از من بگیرد چه کسی مرا از این جهان پر خطر نگاه خواهد داشت؟ اگر دستش را از دستم جدا کند در این دنیای پر هیاهو گم می شوم و اگر گم شدم چه کسی مرا خواهد یافت؟ به خودم نگاه می کنم سراسر وجودم بسته به اوست اگر دمی به حال خودم رهایم کند چه کسی می تواند تضمین کند که راه را گم نکنم و سر از بی راهه ها درنیاورم. من اگر او را درست نشناخته باشم خودم را و دنیایم را که می شناسم و می دانم که وجودم به وجودش بسته است، که دلم به دلش بند است. با او حرف می زنم تا رشته ی محبت بینمان پاره نشود، تا دلم از دلش جدا نشود، تا چشمانم از آسمانش کنده نشود. بر خلاف آسمان دل من پر است. خستیگیها، دلتنگیها، ندامتها، شکایتها و دردهایم را مرور می کنم. هنوز نگاهم به آسمان است و هنوز حرفهای برای گفتن مانده است، حرفهای دلتنگی. شب های دیگری هم هست که زیر سقف آسمانش بنشینم و از غصه ها و دلتنگی هایم برایش بگویم. می دانم که می شنود و می دانم که می بیند.



تاریخ : سه شنبه 97/3/15 | 5:32 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان