فروردین 97 - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

   دوره کارشناسی شهر تهران دانشجو بودم و سال اول و به تبع اون ترم اول سخت گذشت، چون اولین بار بود که از خونه و خانواده اینقدر دور می شدم. ترم اول و بعد از آخرین امتحان دلم حسابی هوای خونه رو کرده بود، واسه همین دیگه صبر نکردم و بعد از آخرین امتحانم به ترمینال آزادی رفتم و واسه اولین اتوبوسی که سمت مراغه می رفت بیلط گرفتم. انوبوسهای مهاباد هم از مراغه رد میشن و بیلط من مال اتوبوس مهاباد بود. به راننده که کرد بود گفتم قراره مراغه پیدا بشم و بعد سر جام نشستم. من آدمی نیستم که هر جایی بتونم بخوابم، باید بالش و جای خودم باشه تا خوابم ببره. اون روز نمی دونم از خستگی زیاد بود یا اعتماد به راننده که مثلا سپرده بودم مراغه بیدارم کنن خوابیدم و چه خواب عمیقی. بیدار که شدم ساعت ساعت نصف شب بود و من باید تا اون ساعت به مراغه می رسیدم و تو هوای خواب و بیداری و اینکه بیرون برف بود و کولاک اصلا متوجه نشدم اون جایی که هستیم کجاست و پیدا شدم. تازه وقتی که هوای سرد بیرون به صورتم خورد و خواب رو از کلم پروند متوجه اشتباه بزرگم شدم. وقتی به تابلوی روبروم نگاه کردم شکه شدم، تابلو نوشته شده بود به طرف بوکان. تازه اون لحظه بود که من متوجه شدم تو خروجی میاندواب هستم، یعنی سه شهر دورتر از مراغه. من شهر بناب و ملکان رو رد کرده بودم و حالا تو خروجی میاندواب و اون هم ساعت سه نصف شب و اون هم تو برف و کولاک تنهایی وایساده بودم کنار جاده. من بودم و چند تا سگ گرسنه که صداشون می اومد و دیگه هیچ خبری از هیچی نبود. چند دقیقه بعد که از شک در اومدم اول حسابی به خودم فحش دادم که چرا اون شب رو تو خوابگاه استراحت نکردم تا فرداش با خیال راحت حرکت کنم و بعد یاد گوشی و زنگ زدن به خونه و کمک گرفتن افتادم. اما چشتون روز بد نبینه شارژ گوشیم تموم شده بود و گوشیم داشت خاموش می شد. نمی دونم چرا فکر میکردم که  شهر امنتر باید باشه و همین طور به طرف داخل شهر راه افتادم و تمام مدتی که راه می رفتم مدام یک آیه تو ذهنم تکرار می شد. (و چون در دریا به شما خوف و خطری رسد در آن حال به جز خدا تمام آنهایی که به خدایی می خواندید، از یاد شما بروند و آنگاه که خدا شما را به ساحل سلامت رسانید باز از خدا روی می گردانید و انسان بسیار ناسپاس است. آیه 67 سوره اسراء). اون شب با خودم عهد کردم که هر روز هر چقدر که تونستم از قران رو با معنیش بخونم و شاید اثر همون عهد بود که همون لحظه یه ماشین جلوی پای من ترمز کرد و سوارم کرد و به ترمینال رسوند و من با اولین ماشین به سلامت به خونه برگشتم.




تاریخ : شنبه 97/1/18 | 6:12 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   همه ی ما از یک نهادیم و از یک نوعیم، همه ی ما انسانیم. همه ی ما از یک رگ و ریشه ایم و جوهر همه ی ما یکی است. همه ی ما درد را می شناسیم و زخم را می فهمیم. همه ی ما در زندگی یک بار گریسته ایم و گریه را می شناسیم. همه ی ما بغض فرو خورده را درک می کنیم. همه ی ما دشمنی را تجربه کرده ایم و همه ی ما در زندگیمان تجربه های یکسان داشته ایم هر چند که یکسان نزیسته باشیم.

   گاهی دردی بزرگ را بر دوش کشیده ایم مثل از دست دادن عزیزان، یا گاهی مصیبتی که می آید بی آنکه ما مقصر باشیم یا راه علاجی برایش داشته باشیم مثل بیماری، زلزله و سیل و.... اینطور مواقع همه بر سر و سینه می کوبند و بلند گریه می کنند تا کمی سبک شوند. همه با صدای بلند ناله میکنند و فریاد می کشند، تا درد درون قلبهایشان شاید کمی التیام یابد، مرد و زن و کودک و پیر هم ندارد. حال لحظه ای فکر کنیم دردی بزرگ داری و اندوهی سنگین و بغضی فرو مانده در گلو اما نمی توانی گریه کنی، نمی توانی فریاد بزنی چون مقابل تو کسانی صف کشیده اند که منتظرند گریه های تو را بشنوند، منتظرند ناله کنی و از درد فریاد بزنی تا شاد شوند و بخندند به روزگار تو که خود مقصر آنند. دردی مضاعف بر روی دردهایت. چه روح بلندی دارد آنکه نمی گرید. بغضی در گلو که می آزارد و سینه ای که سنگین است و فقط می توانی در تاریکی شب و در تنهاییت بی صدا گریه کنی بی آنکه کسی باشد تا مرهمی بر دردهای جانت بگذارد. چه تلخ است و چه درد عظیمی است و چه طاقتی می خواهد. اما داستان به اینجا ختم نمی شود و مصیبت از این هم بزرگتر است، باید مرهم دل دیگران هم باشی، باید سنگ صبور باشی، باید گریه های عزیزانت را از دیدگانشان پاک کنی، باید تیمار دار کودکان باشی و از سوی دیگر باید هوشیار باشی و حرکات دشمن را هم زیر نظر بگیری که مبادا غفلت کنی و دشمن از شرایط سوء استفاده کند، باید پرستار دخترکان رنج کشیده ی نازپرورده باشی و بربیتابیشان تاب بیاوری. همه ی اینها را و چندین برابر بدتر از این شرایط را که از ذهن بگذرانیم تازه می فهمیم که زینب یعنی که.




تاریخ : یکشنبه 97/1/12 | 5:17 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   افلاطون در کتاب جمهوری آرمان شهر یا مدینه فاضله ی خود را بنیان می کند، آرمان شهری که افلاطون می سازد از انسانها تشکیل شده است، از انسانهایی که هر کدام برای وظیفه ای که باید بر عهده بگیرند آموزش می بینند و وظایف خود را درست انجام می دهند.

   برای تشکیل یک مدینه فاضله فقط به رهبر نیاز نیست بلکه به افرادی نیاز است که دور رهبر جمع شوند و برای ساختن آرمان شهر تلاش کنند. در طول تاریخ تمام انقلابها و حکومتها حتی حکومتهای الهی، همه علاوه بر رهبر در سایه ی تلاش مردمی شکل گرفته اند که می خواستند زندگی بهتری داشته باشند. نمونه ای از این تلاشها داستان طالوت و مردمی است که قرآن آن را توصیف می کند. مردم از پیامبر زمان خویش می خواهند تا رهبری برگزیند که تحت رهبری او بتوانند بجنگند تا از ظلم و ستم جالوت رها شوند.

   حال ما نیز منتظریم، منتظر منجی که بیاید و جهان را از ستم و ظلم رها کند و مدینه ی فاضله ای بسازد. اما آیا فقط باید دعا کنیم و همین کافی است؟ اینکه شب بخوابیم و فردا ببینیم بتمن یا ابر مردی ظهور کرده و دنیا را نجات داده است فقط یک رویا است، رویایی که در فیلمهای هالیوودی دیده می شود. برای ساختن یک جامعه به غیر از رهبر، ابتدا به مردمی نیاز است که خود را برای روزهای سخت و نبرد بسازند، به مردمی نیاز است که دلهای خود را برای پذیرفتن مسولیتهای سنگین آماده کنند. ما شیعه ایم و در جامعه ای اسلامی زندگی می کنیم و بیش از همه ی ملتهای دنیا وجود منجی و آمدنش را باور داریم. اما آیا وقت آن نیست که هر یک از ما به خود رجوع کند و ببیند که آیا برای آمدن منجی آماده است؟ ما برای آمدن منجی چه کرده ایم؟ چه تدارک دیده ایم؟ نمی دانم شما هم برخی افرادی را که سالشمار گذاشته اند که منجی یک سال دیگر می آید یا فلان سال می آید یا برخی ها که دنبال نشانه ها هستند که اگر این اتفاق بیفتد یا فلان حادثه رخ دهد بعد از آن منجی می آید، دیده اید. به باور من شمردن سالها و یا حوادث و رخدادها را جستجو کردن چندان اهمیتی ندارد، آنچه اهمیت دارد خودسازی است و آماده کردن افرادی است که باید زمینه ی ظهور را فراهم کنند. تا زمانیکه مردم برای تشکیل یک جامعه ی آرمانی آماده نباشند و تا زمانی که انسانها نخواهند کاری کنند و زمینه را فراهم ننمایند آمدن رهبر بی معنی است و نشدنی. تا وقتی که هر یک از ما خود را برای ظهور آماده نکرده است تنها از دعا کردن کاری پیش نمی رود.




تاریخ : شنبه 97/1/11 | 5:6 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   خدایا شاهدی که هیچوقت و هیچ وقت از کسی توقعی نداشتم. هر کس هر چه کرد و نکرد گفتم بماند، خدا هست. هر جا دلم شکست گفتم بماند، خدا هست. هر جا غرورم لطمه دید، گفتم بماند خدا هست. هر جا کم آوردم، گفتم خدا هست. هر جا بریدم، هر جا نشستم، هر جا که جا ماندم گفتم خدا هست. تا اینجا از توقع داشتم، تا امروز از تو توقع داشتم، تا این لحظه از تو خواستم، آیا اشتباه کردم؟ امروز ماندم که آیا توقع من از خدایم بجا بود؟ آیا همه ی سالهایی که گذراندم و هر چه دیدم و ندیدم و هر چه کشیدم و شکستم و ماندم و رفتم و گفتم بماند خدا هست، آیاشتباه گفتم؟ ایا اینکه همیشه از تو توقع داشتم، توقعی نابجایی بود؟

 داشتم فکر می کردم که شاید یکی از ریشه های بت پرستی از همین جا ناشی شده باشد، آدمها در زندگی گاهی کم می آورند، گاهی می برند و خسته می شوند، گاهی در دردهایشان در می مانند، گاهی آزار می بیننند و توقع عدالت دارند، گاهی توقعاتی دارند، گاهی آرزوهایی دارند و گاهی خواسته هایی، دعا می کنند اما نمی شود و می خواهند جوابی نمی یابند و بعد خدایانی می سازند که دسترسی بهشان نزدیکتر باشد اما دریغ که تو را به اشتباه دور می بیبنند.

   خدایا از تو که پنهان نیست و می دانی گاهی کم آوردم و بریدم و داد زدم که خدایا اصلا هستی و اگر هستی چرا مرا نمی بینی و چرا به من پاسخی نمی دهی؟ و می مانم که تو بزرگی و مهربانی پس چرا با آن همه بزرگی و مهربانیت هنوز من درد در سینه دارم ؟ آری خدای من، ما آدمها گاهی کم می آوریم و جرفهایی می زنیم که نباید بزنیم و این می شود که بعدا پشیمان می شویم و می مانیم که چرا گفتیم؟ و این دردها گاهی باعث می شود کم کمکی شرک بگوییم.

   آیا از تو خواستنمان و توقع داشتنمان از تو درست است و بجا یا نه؟ علم تو پیش از ما و بیش از ماست و عقل و دانش تو کامل و محال است که چیزی که درست نیست و اشتباه است انجام دهی، و می دانم این جاست که خواست و توقع ما نابجا می شود . اما خداجان ما نمی دانیم و علم ما کم است و طاقتمان اندک. خب تو هم حق داری بگویی اگر تو را می شناسیم و باورت داریم باید به تو اعتماد کنیم اما چه کنیم که صبر و حوصله تو زیاد است و صبر ما اندک. این هم توجیح خوبی نیست و این را هم می دانم.

   حرف دیگری هم هست اگر بگویم یا نگویم می دانی که تو به ضمایر آگاهی. پروردگار من، خدای من، صاحب و مالک اختیار من؛ توقع داشتنم از تو نابجاست. مگر من برای تو چه کرده ام؟ کدام کارم را خاص تو انجام داده ام؟ کجاها که گناه کردم و در حالیکه می توانستم برای خاطر تو گناه نکنم؟ کجا و برای تو چه کرده ام؟ اکنون که به این سن و سال رسیده ام چه ارمغانی برای تو دارم؟ امروز فهمیدم که توقع داشتنم از تو نابجاست.




تاریخ : سه شنبه 97/1/7 | 7:51 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   شاید حرفی که می خوام بزنم برای این روزها و حال و هوامون خوب نباشه، اما نمیشه نگم، ته دلم مونده. به قول رستمی تو پادری بگم پل می مونه اون ور آب نگم دلم میسوزه. آآآآقا ما امروزیا یا نسل امروزی چرا شدیم علامه دهر؟ چرا فک می کنیم گاهی سکوت کنیم بقیه فک می کنن لالیم؟ چرا یاد نگرفتیم به سلایق هم احترام بذاریم؟ حالا احترام بماند!!!!!  اگه سلیقه سیاسی یا اجتماعی یا حتی پوشش هم دیگه رو قبول نداریم و احترام نمی ذاریم لااقل سکوت کنیم؟ 

   درسته ما قدیمیها رو اصلا قبول نداریم بماند، عقب مونده فرض می کنیم بماند ولی لااقل گاهی به رفتارشون نگاه کنیم شاید ما نوابغ مادرزادی امروزی یه چیزی ازشون یاد یگیریم. والاااا ما امروزیا دیگه گاهی شورش رو در میاریم. مگه میشه!! مگه داریم!! همه چی دانها هم اونقدی که ما ادعا داریم ندارن. مثلا دیروز رفته بودیم عید دیدنی خونه خاله، شوهر خالم خیلی سن و سال داره و هر چی بگه من ندیدم بابام یا خاله ها و شوهر خاله هام یه بار جلوش اظهار فضل کنن که ما هم بله. وقتی حرفی میزنه حالا سیاسی یا اقتصادی، اجتماعی، بابام یا بقیه به احترامش اگه موافق هم نباشن سکوت می کنن. آآآآآقا ما یه پسر خاله هم داریم دیگه آخرشه. علامه بی دانش دهر. همه چی دون بی تحصیلات. بگو آب در مخالفت با بزرگ و کوچیک فامیل حرف واسه گفتن داره، بگو پوتین در مخالفت با همه جور پوتینی سخنرانی میکنه با داد و قال... . حالا یه جور برخورد میکنه که ما سالی یه بار به زور، تو رودربایستی خونه این خاله کوچیکه میریم.

   بابام همیشه میگه بزرگ شدن یه جوون رو از ادبش در مقابل بزرگترها میشه فهمید. بعضی وقتها بعضی از ما نسل امروزیا فک میکنیم اینکه واسه هر چیزی یه جوابی تو آستینمون داشته باشیم هنره یا فک می کنیم اگه جواب هر حرفی رو بدیم یعنی زرنگیم. به نظر من اینطور نیس. تو هر جایی، جواب هر کسی رو دادن هنر نیس. گاهی هنر تو اینکه یاد بگیریم کجا حرف بزنیم و کجا و کی سکوت کنیم. اینجور مواقع شاید بزرگترها جواب ما رو ندن و سکوت کنن ولی سکوت اونها نشانه تاییدشون نیس بلکه نشونه ی ادب اونهاست و اینکه میدونن ما جوونا یکم جوونیم و بهمون احترام میذارن و میگذرن و شاید تو دلشون بهمون بخندن و بگن امون از دست حماقت این جوونا.




تاریخ : جمعه 97/1/3 | 7:49 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب جدید تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان