دی 96 - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

  در این هستی باید با انسان از انسان سخن گفت و همه ی امور مربوط به طبیعت انسان، از دردها و آرزوها و لذات انسانی. در درون هر انسانی، انسانی نهفته است. انسانی که در درون هر انسانی است باید بزرگ و نیرومند شود. آنچه در این هستی مهم است آدمی است. جهان و هستی نه از یک جنبه بلکه از تمام جنبه هایش مربوط به انسان است. اخلاق، سیاست، معرفت، دین و هنر و... همه برای انسان و در راستای معنای انسان است. پس باید برای تمام جنبه های زندگی انسان چه فردی و چه اجتماعی برنامه ریزی شود. انسان و سرنوشت او در این هستی و با این هستی به هم تنیده است.

    زندگی انسان را در این جهان (ثنویتی) در برگرفته است که انسان با آن درگیر است. این ثنویت را چنین می توان وصف کرد: تمایل غریزی به زیبائی، به سوی نعمات جسمانی و بهره مندی از امیال نفسانی(سیزیف، آلبر کامو) اما از سوی دیگر نگاه به ورای طبیعت جسمانی انسان به انسان گوشزد می کند که در این هستی همه چیز دست به دست هم می دهد تا انسان به جایگاه والای خویش دست یابد.

  ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کارند      تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری(سعدی)

  آدمی باید روی به جانب دیگر گرداند و آن شود که نتوان گفت.

از جمادی مردم و نامی شدم           وزنما مردم به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم            پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر                 تا برآرم از ملایک بال و پر

بار دیگر از ملائک پران شوم             آنچه اندر وهم ناید آن شوم (مولونا)

  

 



تاریخ : پنج شنبه 96/10/14 | 5:57 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   نمی دونم ماییم که از روزگار به تنگ اومدیم یا روزگاره که بر ما تنگ شده. نمی دونم ماییم که از زندگی خسته ایم یا این زندگیه که خستمون کرده. نمی دونم ماییم که از دنیا بریدیم یا دنیا است که وادار به بریدنمون کرده است. اصلا نمی دونم ماییم که تو چارچوبها گیر کردیم یا چهارچوبها خیالیه و ماییم که تو خودمون گیر کردیم. من عمریه فکر می کردم که فکر آدمها مهمه و آدما هر چی فکر کنند و به هر چی فکر کنند مطابق فکرشون عمل می کنند. قبلنا فکر میکردم بهشت و جهنم آدمها دست خودشونه، یعنی یکی می تونه تو یه چهار دیواری هم با عقایدش و طرز نگاهش به زندگی همون چهاردیواری رو برای خودش بهشت کنه و یا یکی با طرز فکرش تو ویلا زندگی کنه ولی ویلاشم براش جهنم باشه. اما الان نمی دونم به نظرم فقط طرز فکر و عقاید آدمها مهم نیس، دنیای پیرامون آدمها و جایی که توش زندگی می کنن هم مهمه. ما گاهی ناخواسته دنیای دیگرون رو تلخ میکنیم بی اونکه کمی فکر کنیم... . حالا که ما آدمها مجبوریم با هم زندگی کنیم چرا یکم به همدیگه احترام نمیذاریم تا دنیامون قابل تحمل تر بشه.... چرا با یه دیقه تو ترافیک موندن یا یه دیقه تو صف معطل شدن اعصاب همدیگه رو خط خطی میکنیم؟




تاریخ : چهارشنبه 96/10/13 | 11:32 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   یه دوستی دارم از این مدل مشدیا. داشتیم با هم از هر دری صحبت می کردیم که رسیدیم به صبر در برابر مشکلات و خلاصه صبوری کردن. رفیقم گف: ایوب نبی همه چی داشت و بعد مبتلا به آزمایش الهی شد و همه چی از مال و مکنت، فرزند، سلامتی و خلاصه همه تعلقاتش رو از دست داد. می فهمم درد سختیه ولی خداییش من الان نزدیک 30 سالمه، خودتم می دونی 10 ساله مریضم و دارو مصرف می کنم. از طرفیم بیکارم و در نتیجه از مال و اموال دنیا تعلقاتی ندارم و به تبع اون زن و فرزندم که ندارم. از دست دادن سخته ولی خداییش نداشتن و حسرت داشتن هم درد سختیه. ببین منم صبورم و حالا بماند که ایوبم بقیه توقع دارن یوسفم باشم و به زلیخاهای آراسته خیابونم چشم ببندم .... آخه مگه شدنیه...

 



تاریخ : شنبه 96/10/9 | 6:10 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

 پدر من هر وقت داداشم و زن داداشم میان خونمون سر از پا نمشناسه، یه ذوقی میکنه که بیا و ببین. زن داداشم که هیچ حسابش جداست. اونقدر تفاوت تو رفتارش نشون میده که کل فامیل فهمیدن باباجونمون جونش واسه پسر مهندسش و عروس گلش درمیره. یه خواهرم دارم که خیلی سال پیش ازدواج کرده و دو تا پسر شیطون بلا داره. وای به روزی که خواهرم با دو تا پسراش مهمون خونمونن، کل نق و نال که وای سرم رفت که داد و بیداد از دست این پسرات. بعد خواهر بیچارم در حالیکه مهمونی زهرش شده میذاره میره. حالا وقتی من به بابا میگم چرا اینجوری رفتار میکنی میگه تو حرف نزن که کلی خرجت کردم آخرشم هیچی نشدی.  میگم باباجون حتی تو نگاهتم بین بچه هات فرق میذاری میگه نه من فرقی بین شما نمیذارم، برای من فرق ندارین و همتون رو یه اندازه میخوام. خداییش اگه پدر و مادرا فرقی بین بچه هاشون نمیذارن و همه رو یه اندازه دوست دارن, چرا ما بچه ها همیشه فکر میکنیم پدر و مادرمون بین بچه هاشون تبعیض قائل میشن؟




تاریخ : جمعه 96/10/8 | 2:5 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   به قول مصدق: بی تو می رفتم، تنها، تنها.

    خدایا در خیالم بود که دستت را از دستم بیرون کشیده ای که گم شدم و در هزار توی راههای زندگی سردرگم و آواره ام.

نه کسی منتظر است، نه کسی چشم به راه               نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه (مشیری).

    مثل بچه های تخس خیال می کردم اگر خطا کنم می بینی و به چشم می آیم اما بدتر شد که بهتر نشد و مثل همان بچه از چشم افتادم. بلند شدم که تو را پیدا کنم. 

   چراغی در دستَ، چراغی در دلم 

  زنگار روحم را صیقل می زنم(شاملو)

     خدای من در این جستجو بود که دانستم آنکه گم شده بود من بودم و تو پیدا بودی و من تو را نمی دیدم.

هر کسی در دل من    

جای خودش را دارد    

جانشین تو در این سینه  

  خداوند نشد(نظری).

   با کوله باری از خطا ایستاده بودم در نقطه ی صفر. چه می توانستم بکنم با کوله باری از خطا؟ چگونه می شد راه رفته را باز گشت؟ زمان به عقب باز نمی گردد. خوش به حال کسی که هرگز گم نشد و همیشه با تو بود.

   خدا جانم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست( وحشی)




تاریخ : یکشنبه 96/10/3 | 5:34 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب جدید تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان