خرداد 97 - سوفیا
سفارش تبلیغ
صبا

   زندگی آمدن و رفتن بی حاصل نیست، زندگی بودن و گذراندن بی هدف نیست، زندگی شب و روز را سپری کردن نیست، زندگی غایتی دارد، آغازی و نهایتی دارد. نیامده ایم که جاودان بمانیم و نیامده ایم که عمرمان را بگذرانیم و برویم. مهم نیست کجا زندگی می کنیم، مهم نیست چگونه زندگی می کنیم، مهم نیست خانه ی ما چه شکلی است، مهم نیست چه تحصیلاتی داریم؟ مهم این است که هر کسی باید خودش بداند که در زندگی در پی چه چیزی است؟ باید خودش بداند چه می خواهد و چه می کند؟ و برای رسیدن به چه چیزی در تلاش است؟ آدمها شبیه هم نیستند، خواسته ها و آرزوهایشان هم با هم فرق دارد. (هر کس برای متاع دنیا کوشش کند از دنیا بهره مندش کنیم و هر کس ثواب آخرت را خواهد از آن بهره مند گردد، ال عمران،145).

   هر کسی باید فلسفه ی خودش را در زندگی داشته باشد. آموختن از دیگران خوب است اما آموزه هایمان باید به باور تبدیل شوند و یا اگر ایرادی در آموخته هایمان است باید باورهای درست خودمان را بسازیم. فیلسوفان به دنبال حقیقت بودند و آنچه برای آنان در زندگی اهمیت داشت جستجوی حقیقت بود، هر چند حقیقت و معنای آن برای آدمها متفاوت است اما نشانه ی آدمی جستجو کردن است، مکاتب متفاوت و مختلف از همین معنای متفاوت حقیقت ناشی می شود. اقلاطون، ارسطو، دکارت ، کانت، هایدیگر، نیچه .... تا فلاسفه ی خودمان ابن سینا، ابن رشد، سهروردی، ملاصدرا... همه در پی یافتن حقیقت برای خود بودند. مکاتبی مانند رئالیست، ایده آلیست، اگزیستانسیالیست، و مکاتب مشائی و اشراقی... همه برای این به وجود آمد که کسی دنبال حقیقت زندگی می گشت.

   اما هر کس باید دنبال فلسفه ی خود برود و خود حقیقت را بیابد. هر کس خود باید به معنای زندگی، مرگ، اخلاق، دین و ... دست یابد. هر کسی باید باورهای خودش را خودش بسازد و شاید برای همین است که قران می گوید( بگو در زمین بگردید، پس بنگرید که خداوند چگونه آفرینش را آغاز می کند سپس همان خداوند قیامت را ایجاد می کند، همانا خداوند به هر کاری تواناست، عنکبوت، 29).




تاریخ : پنج شنبه 97/3/10 | 3:17 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   شده است برای خریدن جنسی به مغازه ای بروید و مغازه دار با قسم خوردن آن جنس را غالبتان کند و بعد متوجه شوید که چه کلاه گشادی سرتان رفته است؟ حالا اگر آن جنس ارزان باشد آدم دلش خیلی نمی سوزد اما اگر جنس گرانی را بخرید و ببینید سرتان کلاه گذاشته اند آن وقت چه می کنید؟

  یک سال پیش در همین ماه رمضان خواهرم گوشی خرید. فروشنده کلی قسم خورد، خدا شاهد است که این گوشی مدل روز است، به خدا قسم اصل است، تازه وارد بازار شده و خدا می داند که خودم هم این گوشی را برای خویشان و دوستان پیشنهاد می کنم و همه خریده اند و راضی هستند و الی آخر. خواهرم نه به فروشنده بلکه به نام خدایی که شاهد می آورد و قسم می خورد اعتماد کرده و گوشی را خرید و البته گوشی هم بد از آب درآمد. امسال برادرم برای همسرش از همان مغازه گوشی خرید و البته چون فروشنده با برادرم آشنا درآمد یک گوشی را بی هیچ قسم و آیه ای به برادرم فروخت و گوشی در این چند ماه حتی یک آخ هم نگفته است. می دانستید اولین کسی که سوگند دروغ خورد شیطان بود؟ شیطان آدم و حوا را با قسم دروغ گمراه کرد. او آدم و حوا را فریب داد که از میوه ی درخت ممنوعه بخورند و برای این کار قسم دروغ خورد(اعراف، 21و 22).

   از مسلمانی خودمان، از شیعه بودنمان تعجب می کنم، برای فروش جنسی نام خدا و ائمه را بازیچه قرار می دهیم بماند، قسم می خوریم بماند، دروغ می گوییم بماند، از اعتماد و باور دینی دیگران سوء استفاده می کنیم بماند، دین و باورمان را برای چند ریال حرامی بیشتر لگدمال می کنیم بماند، اما آیا با آشنایان هم این کار را می کنیم؟ چرا به آشناها دروغ نمی گوییم؟ جنس خراب را به آنها نمی اندازیم و تازه سعی می کنیم جوری راهنماییشان کنیم که کس دیگری هم نتواند سرشان کلاه بگذارد؟ آیا ارزش دین  و باور و اعتقاد ما از آدمها کمتر است؟ چرا نام خدا و ائمه را وسیله ی کسب روزی حرام می کنیم؟ حتی اگر قسم هایمان راست باشد آیا می ارزد به خاطر فروش جنسی ناقابل نام خدای عز و جل را وسیله کسب روزی کنیم؟ مگر خالق همه ی دنیا خدا نیست، آیا برای داشتن دنیا خالق دنیا را وسیله قرار دادن زیبنده ی انسان است؟ آیا سفره هایمان رنگ کمتری داشته باشد بهتر نیست از اینکه از هر راهی سفره هایمان را رنگین کنیم؟

  از میان ما کسی است که با نام خدا شروع به کسب و کار می کند، با نام خدا روزی می خورد و هر لحظه خدا را در یاد دارد و در برابر این آدمها کسی هست که نام خدا را وسیله ی کسب روزی قرار می دهد. هر کسی باید خودش در آیینه ی وجودش بنگرد و ببیند کدام روش شایسته ی اوست و نام خدا شایسته ی کدام رفتار است؟ هر کسی قاضی خویش است و هیچ محکمه ای بالاتر از وجدان نیست.( نامه ی اعمالت را بخوان، کافی است که خودت امروز حسابگر خود باشی. اسراء، 14).

 



تاریخ : دوشنبه 97/3/7 | 7:20 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   چند روزی است گنجشکی مهمان حیاط خانه ی ماست. نمی دانم چه اتفاقی برایش افتاده که قادر به پرواز نیست. قلب کوچکش با دیدن گربه ای روی پشت بام چنان می زند که از دور هم نگاهش کنی می توانی ببینی. غروب که می شود بی قراری می کند، سرگردان و حیران از این سوی باغچه با آن سو می رود، با دیدن گنجشکهای دیگر چنان بی تاب می شود که می توان بیتابیش را از سر و صدایش فهمید. شاید با دیدن گنجشکهای دیگر آرزوی پرواز می کند؟ شاید رویای پرواز دارد؟ نمی دانم سرنوشتش چه می شود؟ شاید شبی غذای گربه ای شود؟ یا شاید خودش از غصه ی تنهایی بمیرد؟ اما مساله این است که آیا وجدان کسی قبول می کند صرف اینکه پرنده ای کوچک و بی دفاع است آزارش دهیم؟ آیا می توان کسی را که به حیوانی آزار می رساند انسان بنامیم؟ همه جای دنیا کسانی را که حیوانات را آزار می دهند محکوم می کنند و حقوق دفاع از حیوانات راه می اندازند.

   سرنوشت ما آدمها هم بی شباهت به این گنجشک نیست. دیوانه ای آن سوی دنیا سنگی پرتاب می کند و این سوی دنیا آدمهایی زخمی می شوند، می میرند، از خانه هایشان آواره می شوند اما کسی زبان به اعتراض باز نمی کند. آن سوی دنیا کسی از سر خودخواهی و منفعت طلبی بمب می سازد و می فروشد و این سوی دنیا عده ای تاوان خودخواهی او را پس می دهند. گویی هر کسی که قوی باشد می تواند سنگی به دست گیرد و به سوی ضعیف پرتاب کند و این دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم.

 

 



تاریخ : یکشنبه 97/3/6 | 8:6 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   در آغاز راه زندگی که باشی گمان می کنی این تویی که بر زندگی حکم می رانی، گمان می کنی که می توانی عنان زندگیت را به دست بگیری و به هر سو که بخواهی بروی، می توانی آنچه را که در خیال می بینی و آرزو می کنی به دست آوری. گمان می کنی می توانی با فلک هم در بیفتی و می توانی به اقیانوس زندگی بپری و از درون آن مروارید خوشبختیت را صید کنی، اما گذر روزگار زندگی را جور دیگر یادت می دهد.

   کودکی که گذشت، در ابتدای جوانی به اطرافیانت می نگری و خیال می کنی مشکلات زندگیشان، سختیها و غمهایشان تقصیر خودشان است با خود می گویی اگر من بودم...

   اگر من بودم ... به راهها می گفتم، مسیرهایت را تغییر خواهم داد و مسیرهای جدیدی خواهم ساخت، مسیرهایی هموار؛ اما زندگی یادت می دهد که گاهی مسیرها بن بست هستند و گاهی هم مسیری نو می توان ساخت اما ساختن راه سخت است و راههای هموار به راحتی ساخته نمی شوند. اگر من بودم... به آسمان می گفتم هرگز اشک مرا نخواهی دید، اما روزگاری می رسد و زندگی چنان به بازیت می گیرد که با گرفتن آسمان دل تو هم بهانه ی گریه می گیرد. اگر من بودم... با فلک ستیز می کردم و زمین نمی خوردم، اما فلک چنان گاه زمینت می زندکه نمی دانی چرا و چگونه زمین خوردی. اگر من بودم... زمانه را تغییر می دادم و از روزگار جلو می زدم... اما روزگار چنان تغییرت می دهد که متوجه نمی شوی کی از زمانه جا ماندی.

   آری اگر حتی تقدیر و سرنوشت را حتمی ندانیم گاه اتفاقاتی در زندگی رخ می دهد که نمی توان به اختیار نسبت داد، مثل مرگ عزیزان، بیماری و گاهی درد و گاهی غم و....همیشه زندگی خود را با ما نمی سازد این ماییم که گاهی باید با زندگی بسازیم.




تاریخ : شنبه 97/3/5 | 6:33 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   درد بزرگی است کسی را دوست داشته باشی اما خودش نداند. می دانی در جمعه ای خواهد آمد اما تو او را نمی بینی. چشمانی است که او را می بیند اما آن چشمها چشمهای تو نیست. خیالش می کنی، تصویر می سازی، با او حرف می زنی اما می دانی که حرفهایت را نمی شنود چون می دانی که لایق دوستی او نیستی و می دانی که در شماره ی دوستان او هم نیستی.

   می دانی جای دیگری است دور از تو، دست زیر چانه، غریبانه چشم به راه جمعه ها می نشینی. جمعه ها می آیند و می روند و تو او را نمی بینی. گاه حسادت می کنی به چشمهایی که چشمهایش را می بیند، گاه غبطه می خوری که چرا چشمهای تو لایق دیدار نیست، گاه حسرت می خوری که عمرت شتاب دارد و گاه می ترسی که به انتها برسی و لحظه ای او را ندیده باشی. روزهای انتظارت را که از روزهای زندگیت کم کنی جز به شماره ی انگشتان دست چیزی نمی ماند. تو یعنی انتظار، تو یعنی حسرت دیدار. به غروب جمعه که می رسی می دانی این هفته هم آخر شد و او را ندیدی. بغض می کنی می خواهی گریه کنی اما فقط دعا می کنی خدایا هر کجا هست به سلامت دارش.



تاریخ : پنج شنبه 97/3/3 | 7:15 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان