تیر 97 - سوفیا
سفارش تبلیغ
صبا

   در دنیای ما همه چیز معکوس است، شاید هم از اول معکوس بوده و یا شاید هم در دوران ماست که همه چیز معکوس شده است. زیاد شنیده ایم از دوستان که می گویند آدم با درست زندگی کردن به هیچ جا نمی رسد. گاهی حتی وقتی در این باره بحث می شود می گویند ببین فلانی آدم خوبی است و از راه درست زندگی کرده چه دارد؟ گاهی حتی برخی به بزرگترهایشان همین طعنه را می زنند که یک عمر درست زندگی کردی و حالا چه داری؟ فلانی یک عمر از کیسه این و آن دزدیده و حالا چنان زندگانی به هم زده که توپ هم تکانش نمی دهد. وقتی می گویی که بار کج به منزل نمی رسد می گویند این حرفها مال قدیم بود و در زمان معکوس ما بارهای کج است که به منزل می رسد. شاید بیراه هم نگویند. دیده ایم انسانی به معنای انسان که نان بازو می خورد و ریالی حرام نمی خورد و آزاری به کس نمی رساند و اما هزار جور گرفتاری و درد دارد و این دردها غیر از درد فقر و نداری است که دارد. مظلومان و پاکان به زیر افتاده اند و دزدان و بدکاران در زمین جلان می دهند. عدالت معنا ندارد. آنکه باید الگو برای زندگی دیگران باشد لایق الگو شدن نیست و آنها که لایقند چنان در پیچ و خم این زندگی مانده اند که دیده نمی شوند. اما آیا این حرفها مجوزی برای این می شود که همه مانند هم رفتار کنیم؟ اگر همه ی آدمهای دنیا دست در جیب هم کنند، اگر همه ی آدمهای دنیا فساد کنند، همه ی آدمهای دنیا همدیگر را فریب دهند، احساس هم را به بازی بگیرند، دیگر چیزی به نام اعتماد میان آدمها وجود نخواهد داشت و دنیای انسانها به دنیای حیوانات تبدیل خواهد شد. هنوز اندک انسانیتی باقی مانده است و هنوز چاه انسانیت نخشکیده است و این وضع جهان ماست که همه چیز معکوس شده است. (ناپاکان و پاکان یکسان نیستند، گرچه تعداد ناپاکان تو را به تعجب وادارد، آیه 100 مائده). آری فقط زمانه ی ما چنین نیست، همیشه در جهان تعداد انسانهای به معنای انسان اندک بوده و هست و اما این مجوزی برای این نمی شود که ما هم همرنگ جماعت شویم. این جهان، جهان انتخاب هاست شاید در عصر ما قارونها در زمین بلعیده نشوند و شاید بارهای کج به منزل برسند و شاید آنها که درست زندگی می کنند همیشه هشتشان گرو نهشان باشد اما باز هم انتخاب با ماست این ماییم که انتخاب می کنیم چگونه زندگی کنیم؟ مرگ پیش روی ماست و ما هر روز یک قدم به مرگ نزدیکتر می شویم و با وجود چیزی به نام مرگ آیا این جهان و تمام ثروتهای آن می ارزد که خانه ای را خراب کنی، که قلبی را ویران کنی؟ آنکه در ویرانه ها خانه می سازد گویی در طوفان خانه ساخته است. حتی اگر طوفان خانه را خراب نکند لذت آرامش را از انسان می گیرد.



تاریخ : سه شنبه 97/4/12 | 11:59 صبح | نویسنده : rezaasghari | نظر

  سر آغازها همه در پرده ابهامند. از روزگاران کهن که مرز بین اسطوره و واقعیت مشخص نبود تا به امروز تصورات مربوط به زندگی و مرگ افکار تمامی آدمیان را به خود مشغول داشته است. اما شکل و رنگ این تصورات با گذشت زمان نیز تغییر یافته است. 

   ایرانیان باستان انسان را مرکب از دو عنصر جسم و روان می دانستند. « اهورامزدا با خرد خود به کالبد ماجان بخشید و به ما نیروی اندیشه و قوه تمییز نیک و بد را داد» گات 31. ایرانیان معتقد بودند که کشمکش میان خیر و شر در انسان وجود دارد و انسان با خود در جدال است. و این جدال با خویشتن نشان دهنده ی اختیار و اراده است. زرتشت سعادت انسان را در غلبه بر پلیدی و پیروزی نیکی می داند. زرتشتیان معتقد به وجود جهان پس از مرگ بودند و به نظر آنان انسان پس از مرگ به جهان دیگر قدم می گذاشت اما آنها به عذاب ابدی انسان قائل نبودند.« بدکاران پس از رسیدن به سزای اعمال بد خود پشیمان و نادم می شوند و اندیشه و درون آنان رو به نیکی می گراید . خرد پاک نیز آنها را یاری می نماید تا راه درست را بیابند»گات30.

   مصریان باستان انسان را صاحب نفس می دانستند اما آنان بهای بیشتری به جسم می دادند. به نظر آنان جسم را برای زندگی دیگر باید حفظ کرد و مومیایی کردن مردگان از همین عقیده ناشی می شد. مصریان تفاوتی میان این جهان و آن جهان قائل نبودند و پس از مرگ را دنباله ی زندگی قبل از مرگ می دانستند. آنان زندگی را در خوشی می گذراندند و پس از مرگ را ادامه خوشی تصور می کردند فقط به شرط رعایت قانون جامعه. (رضایی، تاریخ ادیان جهان). مصریان قبرها را بزرگ درست می کردند و همراه مردگان غذا و لباس و وسایل زندگی قرار می دادند. آنها جهان دیگر را دنیای غرب می نامیدند و بر این باور بودند که وقتی خورشید در این جهان غروب می کند، در جهان غرب طلوع می نماید. 

   هندیان از گذشته های دور تاکنون به تناسخ معتقد بوده و هستند. اعتقاد به تناسخ در میان مردم شرق دور امروزه نیز رواج دارد. در تناسخ جسم وسیله ای در خدمت روح تصور می شود. در این عقیده یک روح جهانی هست که این روح مطلق و مجرد و ازلی و ابدی است و حاکم بر همه ی هستی است و هر آنچه در این کائنات است از انسان تا جمادات و نباتات جزئی از این روح جهانی هستند. معتقدین به تناسخ، انسان را دارای روحی فناناپذیر می دانند. روح برای مدتی در یک جسم حضور دارد و مدتی بعد از مرگ به جسم دیگری منتقل می شود. انتخاب جسم جدید و چگونگی حضور در جسم جدید به شرایطی بستگی دارد که به اسطوره ها باز می گردد. هندیان و یونانیان باستان هدف از زندگی را انتخاب خیر و نیکی ، یا شر و شقاوت می دانستند. 

   طبیعت هم چرخه ای بودن مرگ و زندگی را نشان  می دهد، تکرار فصلها در هر سال خورشیدی, تابستانی که جای خودش را به زمستان می دهد و زمستان به تابستان. در طبیعت ماه نخستین پدیده ای است که می میرد و نخستین مرده ای است که از نو زنده می شود. (الیاده, اسطوره بازگشت جاودانه). زمان در طبیعت دوری است و آغاز و پایانی به معنای مطلق وجود ندارد و شاید اعتقاد به تناسخ از همین نگاه سرچشمه گرفته باشد. 

   آدمی گاه مانند مصریان، خوشبینانه به مرگ نگریسته است و گاه مانند بابلیان خود را با مرگ پایان یافته تصور کرده است. دنیای بعد از مرگ گاه منزلگاه ابدی تصور شده و گاه مانند هندیان محل گذر پنداشته شده است. 

   همین طور که در این نوع تفکرات می بینیم، طرز نگاه انسان به مرگ و جهان پس از مرگ، شکل زندگی انسان را در این جهان تعیین می کند. شاید بتوان گفت مرگ آیینه ی تمام نمای زندگی است. نحوه ی اندیشه ی ما در باب مرگ منعکس در نحوه ی زندگی ماست و نیز شکل زندگی ما منعکس کننده ی طرز تفکر ما در مورد مرگ است.




تاریخ : یکشنبه 97/4/10 | 12:54 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

    گاهی آدمی با مرگ خود را نابود شده فرض می کرد و زمانی دیگر که پوسیدگی جسم را می دید؛ به دنبال راهی برای جاودانگی به بقای نفس می اندیشید و خود را صاحب نفسی می دانست که بعد از فنای جسم امید به بقای آن داشت. گاه انسان می اندیشید که بعد از مرگ جهان دیگری است که اقامتگاه ابدی اوست و گاهی می اندیشید که جهان دیگر منزل موقتی است. « شاید زندگی مرگ است و مرگ زندگی و ما اکنون مردگانیم» افلاطون.

   بابلیان چندان ارزشی برای نفس و بقای آن قائل نبودند، آنان انسان را محدود به همین جسم می دانستند. به نظر آنها زندگی محدود به همین جهان بود و به همین جهت مرگ برایشان وحشتناک بود. زندگی فرصت یک باره ای بود که تکرار نمی شد.  بابلیان دیدگاه بسیار ساده ای درباره ی مرگ داشتند.  تصور آنان از جهان پس از مرگ مادی بود و جهان دیگر را در قبر خلاصه می کردند. (تاریخ ادبیات جهان, رضایی). اگر انسان را در همین جسم و زندگی را در همین جهان تصور کنیم باید مانند بابلیان بکوشیم از همه ی نعمتهای جهان به هر طریقی بهره مند شویم. دنیایی را که بر اساس این اندیشه شکل می گیرد می شود تصور کرد چگونه جایی برای زندگی خواهد بود؟




تاریخ : یکشنبه 97/4/10 | 12:33 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

  برخلاف روح زمانه درباره مرگ نوشتن دشوار است. اما مرگ آیینه ی زندگی است. مرگ برای اغلب ما معنی به پایان رسیدن و تمام شدن همه چیز است. جایی خواندم که روزی پیرزنی از دردها و رنجها و سختیهای زندگیش شکایت داشت. عارفی به او گفت حال که این همه درد را تحمل می کنی چرا نمی میری تا از این همه درد و رنج خلاص شوی؟ و پیرزن ناباورانه به عارف نگاه کرد. چرا ما این همه از زندگی تلخ خودمان شکایت می کنیم اما مرگ را اراده نمی کنیم؟ 

  با این همه مرگ معلم بزرگی است. مرگ زندگی می آموزد. مرگ همیشه برای انسان در عین معما بودن؛ مهم نیز بوده است. نحوه ی نگرش ما به مرگ شیوه ی زندگی ما را در این جهان تحت تآثیر قرار می دهد.




تاریخ : یکشنبه 97/4/10 | 12:29 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   زندگی کوتاهش هم بلند است و در این کوتاه بلند گاهی دلم می گیرد، گاهی بغض می کنم، گاهی گریه می کنم، گاهی دلم پر می شود و گاهی تنگ می شود. در این زندگی که سختیهایش هر چقدر کم باشد اما کمش هم زیاد است و در این کم زیاد نامردی نامردمان دیده ام، جنگیده ام، زمین خورده ام. در جهان من که برای من آرام، اما پر آشوب است و در این آرام پر آشوب پشت داشته ام، کس داشته ام.

   وقتی دلم می گیرد کنار رودخانه ی صوفی چای می نشینم و به نوای دل نواز آب گوش می دهم. آب چه آرام است و چه صدایی دارد. با صدای آرامش فریاد می زند روزگار دلتنگی چون گذشتن این آب می گذرد. به زلالی آب می نگرم سبک می شوم. راستی آقا تو وقتی دلت می گیرد چطور آرام می شوی؟

   جمعه باشد و دلم گرفته باشد و بغض در سینه ام نشسته باشد، و دلم از غصه لبریز شده باشد، سر بر قبر مادر می گذارم و با او حرف می زنم تا بار دل سبک کنم، راستی آقا وقتی دلت غصه دارد سر بر کدام مزار مادر می گذاری؟ تو بر کدام مزار مادر می نشینی و بر سر کدام مزار مادر می گریی؟

   گاهی روزگار با بازیهای عجیبش ماتم می کند و من مات و حیران می مانم و گاهی از بازیهایش خسته می شوم و به دنبال دری که برایم گشوده شود، خواهران مونس برادرند و غمخوار روزهای سخت، پناه روزهای سختم در خانه ی خواهری است که می دانم غصه هایم برای او سخت است، راستی آقا وقتی که غبار خستگی از روزگار زندگی بر دلت می نشیند تو در کدام آشنا را می زنی؟ تو که غیر از خودت اندوه امتی را هم بر دوش می کشی چه کسی لایق آشنایی توست تا لایق میزبانی تو باشد؟

   آدمها این روزها عوض شده اند، تعداد آدمهای بد از آدمهای خوب بیشتر شده است، نامردها زیاد شده اند، و در این روزگار که آدمها تغییر کرده اند، وقتی نامردی از نامردمان می بینم پشت به پشت برادر می دهم، راستی آقا تو به چه کسی پشت گرمی؟ ما شیعیان برادران دینی تو هستیم اما دریغ که پشت تو را خالی کرده ایم؟ آیا ما لایق پشت گرمی تو هستیم؟ آقا نکند دلت از ما پر است؟ نکند از دست ما چون علی(ع) سر در چاه می کنی و گریه می کنی؟ بمیرم برای تنهاییت.



تاریخ : پنج شنبه 97/4/7 | 12:17 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان