تیر 97 - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

   با او بهار می آید. وقتی بیاید زمین به زمین دیگری تبدیل می شود، یعنی روزگار دگرگون می شود. زمین را سرما برده است و انسانیت در این سرما یخ زده است. وقتی بیاید با خود گرمای خورشید را خواهد آورد و جوانه های انسانیت دوباره خواهد رویید. او که بیاید درختان خوبی شکوفه خواهد داد. زمستان طولانی شده و دلهای آدمها یخ زده است، او که بیاید یخ ها آب خواهد شد و دلها دوباره سبز خواهد شد. آری او که بیاید زمین دوباره نو خواهد شد.




تاریخ : پنج شنبه 97/4/28 | 8:34 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

(قیصر امین پور)

   زندگی است با فراز و فرودهایش و هر چقدر که بدانی و گمان کنی که می دانی باز هم زندگی چنان به بازیت می گیرد که می دانی نمی دانی و شاید قیصر هم همین را می خواست بگوید. می خواست بگوید یک عمر زندگی کردیم و ندانستیم چرا گاهی می شود و گاهی نمی شود که نمی شود؟ حتی حافظ هم نمی دانست :

        در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم .....لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو بنمایی

   آنچه از زندگی یاد گرفتم این بود که نمی دانم و هیچ نمی دانم، فقط می دانم همه چیز با اوست. می دانم که زندگی باید بر محور او باشد تا آنچه که می شود و آنچه که نمی شود معنا یابد. « هر چه از خوبی به تو می رسد از خداوند است و هر چه بدی به تو می رسد از خود توست؛ نسا 79». « و هر گونه مصیبتی به شما می رسد به سبب دستاورد خود شماست و خدا از بسیاری در می گذرد؛ شوری 30». اگر زندگی بر محور او باشد آن وقت شاید معمای می شود و نمی شود را بتوان حل کرد. گاهی که نمی شود تقصیر ماست که نمی شود، جایی نمی دانیم که بی راه می رویم و می رویم و گاهی می دانیم که راه کدام است اما باز هم بیراه می رویم و نتیجه اش می شود، هزار دوره دعا که بی اجابت است. اما گاهی می شود به قول شیخ اجل:

       تو نیکی می کن و در دجله انداز ...... که ایزد در بیابانت دهد باز      

      آری گاهی به یک عمل ساده ی ما خدا لبخند می زند و لبخند خدا می شود گرهی که باز می شود و به قول قیصر گمان نمی کنی ولی خوب می شود.

   اما او خیلی مهربان است، گاهی کاری هم نمی کنی اما او از سر لطف با تو بنده نوازی می کند و دست تو را از غیب می گیرد و تو دست او را در دستت می بینی و می دانی و دلت یقین دارد که او دستش را به پشت تو تکیه داده و  تو مطمئنی که او با توست. هنگامی که مهمانان ابراهیم به او مژده فرزند دادند« و همسر ابراهیم ایستاده بود و خبر را شنید تبسم کرد و خندید» « و گفت وای بر من ، من کجا و فرزند کجا؟ من پیرزنی هستم و شوهرم به سن پیری رسیده است؛ هود 71 و 72». آری وقتی او با آدم مهربانی می کند، در می مانیم که من کجا و لطف تو کجا؟ چگونه تو با من این چنین مهربانی می کنی؟ من را که بین این همه آدم در نظر بگیریم می شوم غباری در بیابانی و اگر من را در نظر بگیریم بین این همه کهکشانها و هستی می شوم هیچ در برابر همه چیز و آیا می شود که تو با آن بزرگی که عقلم در نمی یابد نیاز کوچک مرا دیده باشی؟ و تو چه مهربانی که مرا و کوچکترین نیازهای مرا هم می بینی.




تاریخ : سه شنبه 97/4/26 | 7:59 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   همیشه از روزگار شکایت می کنیم، همیشه زمانه را بد می دانیم، همیشه از تغییر زندگی حرف می زنیم اما حقیقت این است که نه روزگار و نه زمانه و نه زندگی عوض شده است بلکه این ماییم که تغییر کرده ایم. آدمها سابق بر این مهربان، دلسوز، با گذشت و صبور بودند؛ اما ما نیستیم!!! در گذشته های نه چندان دور آدمها به تعداد زیاد در جای کوچک و در کنار هم با خوشی زندگی می کردند و از کنار هم بودن لذت می بردند، در روزهای سخت غمخوار هم می شدند و به هم کمک می کردند اما اکنون چگونه است؟ آدمهای کم در خانه های بزرگ دور از هم زندگی می کنند ولی باز هم شکایت دارند، گویی همدیگر را با زور تحمل می کنند؛ یا از مشکلات هم خبر ندارند و یا اهمیتی برای هم و مشکلات هم قائل نیستند. حال این ماییم که عوض شده ایم و یا به عبارت دیگر عوضی شده ایم یا روزگار تغییر کرده است؟ 

   گاهی دردی بر دل آدم می نشیند که از هر دردی جانکاه تر است، گاهی زخمی هست که با مرهمی مداوا می شود اما دریغ از کسی که مرهم بگذارد؛ آری روزگار ما روزگار تنهایی آدمهاست، اما این تنهایی تقصیر روزگار نیست. درد تنهایی از هر دردی تلخ تر و سخت تر است و دردی است که مرهمی ندارد. شاید ما آدمهای امروزی این آیه قران را بهتر درک کنیم (آن روز که انسان از برادر خود می گریزد و از پدر و مادرش و از فرزندو همسرش. آیه 34، 37 عبس). امروزه هم آدمها از هم فرار می کنند، کسی حوصله ی مهمان ندارد، کسی حوصله ی شنیدن درد دیگری را ندارد، در روزهای سخت هر کسی بار سخت زندگیش را خود بر دوش می کشد. حتی زندگی زناشویی هم چنان کمرنگ شده که همسران هم گاهی برای هم وقت ندارند. نیاز به آمدن قیامت نیست؛ حال و روز زندگی امروز ما هم همان تنهایی است. فدارکاری و قبول مسئولیت، گذشت و صبوری دیگر دارد فراموشمان می شود. آری در روزگار ما نیز (خداوند برای بنده اش کافی است؛ 36 زمر).




تاریخ : دوشنبه 97/4/25 | 8:7 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

  هوا تاریک تاریک است، زمین در ظلمت فرو رفته است، ماه در آسمان شب پیدا نیست. همه جا را تاریکی فرا گرفته است. آدمها در تاریکی شب راه می روند، در ظلمت و سیاهی زندگی می کنند. زمین در آشوب، دریا در تلاطم است و در این هیاهو آدمها در روزمرگی غرق شده اند. ماه آسمان در آسمان شب نیست اما آدمها نمی بینند. همه در تاریکی راه می روند، زندگی می کنند و نمی دانند. آدمها راه را گم کرده اند و این اقتضای تاریکی است اما دریغ که حتی نمی دانند که راه را گم کرده اند. در بیراهه ها سرگردانند و افسوس که بیراه را راه می دانند و کسی سر بلند نمی کند و به آسمان نمی نگرد تا ببیند ماه در آسمان زمین نیست.

  ماه آسمان زمین، ماه تمام، در آسمان شب طلوع کن و شب را روشن کن تا همه راه را ببینند. چراغ راه، زمین تو را می خواهد. مگر می شود که شب باشد و زمین را تاریکی گرفته باشد و تو ماه در آسمان شب نباشی؟ روشنایی چشمان زمین، زمین در انتظار توست.




تاریخ : پنج شنبه 97/4/21 | 10:51 صبح | نویسنده : rezaasghari | نظر

   زندگی زندگی است، گاهی چنان سخت است که فقط زنده بودن است، گاهی لذت بخش است و گاهی سرشار از شادی است، گاهی غم و اندوه است و گاهی گریه است، زندگی زندگی است و زندگی را چنان که هست باید ساخت. شنیده ایم که می گویند زندگی هنر است، اما زندگی علم است و باید آن را آموخت و آنچه زندگی می آموزد کتاب است، کتاب معلم دانایی است که می داند و آنچه را که می داند می آموزد. اما چگونه کتابی برای زندگی لازم است و نویسنده ی کتاب چه کسی باید باشد؟ نویسنده ای که دیوانه یا کودک است چیزی برای آموختن به دیگری ندارد. آنکه خود بیشتر می داند و بهتر می شناسد کتاب بهتری نیز می تواند بنویسد. نویسنده ای که می خواهد به دیگری بیاموزد باید خود داناترین باشد. جز آنکه خالق است چه کسی می تواند انسان را بهتر بشناسد؟ جز آنکه صانع و مالک زندگی است چه کسی می تواند زندگی بیاموزد؟ چه کسی بهتر از خالق می تواند مخلوق را بشناسد؟ ( و اگر همه ی درختان زمین قلم شود و دریا برای آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود اینها همه تمام می شود اما کلمات خدا پایان نمی گیرد و خداوند عزیز حکیم است: 27 لقمان). این آیه ترسیمی از علم بی پایان پروردگار عالمیان است. آری چه کتابی بهتر از قران می تواند زندگی بیاموزد قرانی که کلمات خداوند است، خدایی که صاحب انسان است و نیازهای انسان را بهتر از او می داند.

   سالها است که قران را با ترجمه می خوانم و در این سالها آموخته ام که می توانم بر مدار قران زندگی کنم. وقتی دلم می گیرد قران می خوانم، وقتی روزگار عرصه زندگی را تنگ می کند قران می خوانم، وقتی از زندگی و دردها و رنج هایش خسته می شوم قران می خوانم، وقتی با دنیا و بی عدالتیهایش، با دنیا و آدمهایش روبرو می شوم قران می خوانم. قران آنچه را که باید بدانم می آموزد. قرآن نحوه ی زندگی می آموزد. اما چرا کتابی چنین سرنوشت ساز میان ما غریب مانده است؟ چرا ما از غرب و غربیان که خود حیران و سرگشته ی زندگی هستند الگو می گیریم و چرا بازیگران و هنرمندان که خود زندگی را باخته اند الگوی خود قرار می دهیم اما کتابی را که عالمترین عالمان برای زندگی ما فرستاده است را فراموش کرده ایم؟( و پیامبر خدا گفت: پروردگارا قوم من این قران را رها کردند: فرقان 30). آری مردم قران را ترک کردند. این سخن و این شکایت رسول برای امروز ما نیز هست، که این معجزه را به فراموشی سپرده ایم. ما چگونه کتابی را که سرشار از برنامه های زندگی است رها ساخته ایم؟ 



تاریخ : دوشنبه 97/4/18 | 8:4 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان