بهمن 96 - سوفیا
سفارش تبلیغ
صبا

   همه ی عمرم همدمم بودی. تلخ، شیرین، زیبا، زشت، با تو روزگار گذرانده ام. با تو حرفها زده ام. از تنهایی هایم، در تنهایی هایم با تو گفته ام. در شادی هایم با تو خندیده ام و در غصه هایم با تو گریسته ام. داشته هایم را از تو دیده ام و در داشته هایم حمد تو را گفته ام. مادرم که رفت از دردهایم با تو گفتم. من با تو و با یاد تو صبوری کردم. از رنجها با تو گذشتم. هنگام خطا با تو گفتم و از تو طلب بخشش کردم. تو مونس تمام زندگانیم بودی، تو همراه تمام لحظه هایم بودی، تو دوست من بودی، همنشین من بودی. تو چه مهربانی با من. روزگاری که تلخ بود و من تلخ بودم، تو مهر داشتی با من. روزگاری که جوان بودم و بر خطا می رفتم چه با گذشت بودی بامن. من با تو چه شبها که سخن نگفته ام و چه رازها که با تو در میان نگذاشته ام. چه عیبها که بر من نپوشانده ای، چه آبروها که می توانستی و از من نبرده ای. تو چه مهربانی با من.

   روزگار گذرانده ام با تو. تو همیشه و همه جا با من بوده ای، زمانی که در جاده ای برفی راه گم کرده بودم و تو نجاتم دادی و زمانی که رانده از عشقی دروغین، دل شکسته شب را به صبح می رساندم تو همراه و همراز عاشقیهایم بودی. تو چه صبور بودی با من. من با تو درشتیها کردم و با تو نامهربانیهانمودم، من از تو شکوه ها کردم، زخم دلم را که آز ادمیان به من رسیده بود پای تو نوشتم و گله ها کردم، گاهی رنجهای زندگیم را از تو دیدم، ناکامیهایم را پای تو گذاشتم و تو چه صبور بودی با من. هر چقدر که تو خوب بودی با من ، من با تو بدیها کردم. اما عزیزترینم هر چه بودم، هر چه گفتم، عمرم را با تو سپری کرده ام، با تو گفته ام.

   من تمام زندگیم را با تو زندگی کرده ام، من تمام عمرم را با تو سخن گفته ام. تو می دانی من کیستم و مرا می شناسی و همین تو را برایم گرانبهاتر می کند. من راه دشواری با تو آمده ام، من از سختیها با تو گذشته ام، من از رنجها و شادی با تو عبور کرده ام و حاصل همه ی زیستنم فقط همین جمله است که خدایا دوستتت دارم.




تاریخ : یکشنبه 96/11/29 | 6:23 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   خیلی پر مدعایم. گاهی خیال می کنم که باورهایم در درونم چون ریشه های درختان کهنسال است، اما چنین نیست، وقتی که طوفان می وزد و در برابر حوادث روزگار قرار می گیرم تازه می فهمم بیشتر وجودم ادعاست. به تاریخ می نگرم مردی را می بینم که در دوران کهن می زیست، در دورانی که مردم مثل ما نمی زیستند، از کتاب و قلم و نوشتن و فناوریهای امروز خبری نداشتند. در چنین زمانی مردی بر بالای کوه کشتی می ساخت. در همین روزگار ما اگر کسی چنین کند به اتهام جنون سر از تیمارستان در می آورد، در آن روزگار تاریک باید اینگونه مردی بر چه پایه ای از ایمان رسیده باشد که این کار را انجام دهد. چه باور عمیقی داشت که می توانست زخمها و سخره ها و نیشخندها را به جان بخرد و در بالای کوه کشتی بسازد؟ هزار بار اندیشیدم و خودم را جای او گذاشتم سخت بود و یا شاید ایمان من به اندازه ی ایمان او مستحکم نبود.

   در روزگار ما، در جامعه ما همه خدا را می شناسیم و باور داریم اما کدامیک از ما حاضر است بر اساس یک وعده بر بالای کوه کشتی بسازد؟ به خودم نگاه می کنم، خیال می کنم که خدا را باور دارم، که مسلمانم، که شیعه ی علی مرتضیم، عاشق حسین کربلایم، اما این باورها کجای زندگی من ایستاده اند؟ چنان غرق در زندگی مجازی و خیالی هستم که وقتی نگاه می کنم باورهایم را در حاشیه ی زندگیم می بینم. کارم شده است پیام گذاشتن در مناسبتهای مختلف و درست مانند پیامی که برای برفی که می بارد، فیلمی که اکران می شود و ... می گذارم. حال من کجا و مردی که در بالای کوه کشتی می ساخت کجا؟

 دارم خانه ی دلم را بتکانم، آخر نزدیک است خانه تکانی، باید قبل از پیامی که برای عید می گذارم، با خودم حسابهایم را صاف کرده باشم. خدایا می خواهم یک بار مردی شوم که به وعده ای کشتی بر بالای کوه ساخت. می خواهم یک بار خودم را بیازمایم، می خواهم ایمانم را پیش از اینکه تو به محک بگذاری، خودم به ترازو بگذارم و بدانم که من تا کجا پای باورهای خودم ایستاده ام؟ خدایا روزگار سختی است و شیاطین روزگار ما از هر کتاب و قلم و وسایل ارتباط جمعی در کمین نشسته اند تا باورهایم را به سخره بگیرند، خدایا یاورم باش تا چون مرد کشتی ساز، کشتی بسازم.




تاریخ : سه شنبه 96/11/24 | 8:28 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   هیچ شده است که خسته شوی، که به تنگ بیایی، که ببری، دلت بخواهد که فریاد بزنی چرا این زندگی تمام نمی شود؟ گاهی دلت بخواهد حتی دعا کنی که بمیری و نکنی چون بترسی که او بشنود. نه آنکه از او بترسی، نه، برای اینکه شرم کنی از خدایی که می دانی و یقین داری که عالم بی همتاست و هیچ چیز از دانش او بیرون نیست و می دانی که خدا نادان نیست که با جهل خود تو را در بلا گرفتار کرده باشد و می دانی که خدا کینه توز نیست که تو را برای آزار به این زندگی مجبور کرده باشد و  و می دانی که انتقام گیرنده نیست که به خاطر کمی گندم به این تبعیدگاه تبعید کرده باشد، می دانی و یقین داری که خدا نهایت خوبیهاست و او مهربان است و می دانی روزی دست مهربانش از آستین غیب تو را نجات خواهد داد. 

    هیچ شده است با وجود دانستن همه این ها باز هم چنان درمانده باشی و درمان نشناسی و بغضی در گلویت مانده باشد که حتی نتوانی فریاد بزنی و گریه کنی؟ شده است که گاه درد چنان مبهوتت کند که حتی اشک نیز پشت چشمانت عاجز بماند و دلت چنان به درد آید که احساس کنی، برای نفس کشیدن هوا کم است. دری نشناسی که برای تو باز شود و درمانی ندانی که دردهایت را درمان باشد. هیچ شده است که احساس کنی در غم روزگار قامتت تا شده است و با خود فکر کنی که خدایا مگر ممکن است قامت خمیده از رنج روزگارم، روزی دوباره صاف شود؟

   هیچ شده است که دخیلها ببندی و نشود، بذر امید بپاشی و تخم نامیدی درو کنی، نهال آرزو بکاری و خاکستر رنج برداری، دلت باران بخواهد اما سیل خانه ی دلت را با خود ببرد؟ هیچ شده است خودت را جای دیگری بگذاری و به او حق دهی گاهی از تو، از روزگار، از زندگی، از دنیا گله کند؟ گاهی خسته شود و گاهی بنالد و فریاد بزند؟ خدایا می دانم که هیچ کس صبر تو را ندارد اما باز هم با من صبورتر باش. تو گفتی که دلها با یاد تو آرام می گیرد و تو گفتی کسی که تو را بخواند تو او را اجابت می کنی، من تو را می خوانم و چشم در راهم.

   خدایا تو می توانی مرا درک کنی چون تو معبود منی و من مصنوع توام، اما من تو را فقط به عقل درمی یابم آن هم کمی تا قسمتی، پس اگر گاهی خسته می شوم و به تنگ می آیم، گاهی می نالم و گریه می کنم با من صبوری کن که من همان چوپانم.




تاریخ : شنبه 96/11/21 | 2:44 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست              آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست(نظری)

   آری بی حوصله شده ام و بی بهانه و با بهانه، دلم بهانه ی تو می گیرد. یادت هست اولین باری که آمدم با دل پاک و بی آلایشم در خانه ات را کوبیدم و از عشق خام و ساده ی جوانیم با تو گفتم و تو در را بستی و رفتی، بی هیچ حرفی، بی هیچ کلامی و سخنی.

حرف بزن ابر مرا باز کن                              دیر زمانی ست که بارانی ام(بهمنی)

   دلم گرفته است مگر نه اینکه امروز دلها از فراغ می گیرد، چشمانم شوق گریستن دارند، مدتی است که اشکها پشت پلکهایم به انتظارند. بعد از اولین بار، بارها آمدم، در زدم و گفتم و دری باز نشد و پیغامی نرسید.

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد   زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد(ابتهاج)

   تو خودت را یکبار، یک لحظه، یک پلک به هم زدن جای من بگذار، جای من بودی چه میکردی؟ نامیدم شدم، چون جوان بودم و خام و خامی آفت جوانی است. رفتم نه آنکه با تو سر عناد داشته باشم, رفتم نه آنکه از تو کینه به دل داشته باشم، رفتم که رفته باشم که فراموش کرده باشم.

هوای بی تو پریدن نداشتم، آری                     بهانه بود همیشه، شکسته بالی من(بهمنی)

   درهای آن دیگری را کوبیدم و باز دیدم، رفتم و رفتم اما آرام نگرفتم، تو همیشه گم شده ام بودی، در رویاهایم تو را می دیدم، تو را می جستم. اما نمی شد بازگشت، گندم خورده بودم و رانده شده بودم، کسی مرا نرانده بود اما آدم می داند طعم گندم که زیر زبانت برود دیگر خودت از خودت رانده می شوی و سخت می شود که برگردی و به او بگویی پشیمانی.

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست       میشد گذشت، وسوسه اما نمیگذاشت(نظری)

   سخت بود اما باز آمدم، دیگر جوان و خام نبودم، دیگر دل ساده و بی ریا نداشتم، اما آمده بودم و این بار می دانستم که در زدنم شاید بی پاسخ باشد اما انتظار پاسخ نیز نداشتم. اینبار نه برای دیدنت و نه گفتن و شنیدنت بهانه ای نبود، گله ای نبود. من بودم و تو بودی و عشق بود بی هیچ انتظاری.

مرا زعشق مگویید                                عشق گم شده ای ست

که هر چه هست، ندارم                        که هر چه دارم نیست(نظری)

 

 



تاریخ : جمعه 96/11/13 | 3:56 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   گاهی واژه ها هم در می مانند، روی زبان می ماسند، از بیان احساسی که آدمی در قلب دارد و از گفتنش عاجز است. گاهی نیز گناه از کلمات نیست، گناه از احساس است که سخن گفتن را سخت می کند. گاهی هم آدمی نمی داند چگونه بگوید، نه اینکه نداند چه می خواهد بگوید، اما نمی داند چگونه بگوید.

سالها مثل درختی که دم نجاریست                وقت روشن شدن اره وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من                به تقاضای خود اصرار نباید ورزید(بهمنی)

   گاهی معنی واژ ها را می دانم، معنی احساسم را می دانم، زبان عقلم را خوانده ام، از دل پرسیده ام ، از خویشتن به به یقین رسیده ام و می دانم چه می خواهم اما باز نمی توانم و در می مانم و این گیجم می کند. نه آن که روی گفتنش را نداشته باشم یا شرم کنم، نه و صد البته نه، این تقصیر من نیست و شاید هم هست، شاید به قدری که باید زبان عشق نمی دانم یا معشوق نمی شناسم. یا شاید در آزمون عشق زیان صبر نمی دانم یا شاید... .

عمریست در نی شور شادی می دمی اما                  از نی نمی آید به جز اندوه آهنگی!

دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی                    در فکر سوی دیگری، آوخ چه آونگی!(نظری)      

   گاهی هم با خویشتن خویش در افتاده ام، جنگیده ام ، واژه ها را تک به تک در قالب جمله ها ریخته ام، هزار بار معنی واژه ها را با خود تکرار کرده ام، می دانم چه می خواهم بگویم، اما روزگار مجالم نمی دهد، زخمی زبان باز می کند، یا زخمی نو در نیشتر دارد که پیش از من زبان باز می کند و مجال سخن گفتن را از من می گیرد.

هوا گرفته ی عشق توام، چگونه از این دام              به بال بسته سوی هوا بگریزم؟

به ها کجا که روم، رنگ آسمان من این است    سیاه مثل دو چشم تو، پس چرا بگریزم؟(منزوی)

   گاهی نیز از خویش در یقینم، معنی عشق را دانسته ام، اما از معشوق در تردیدم، روزگار بازی جدیدی راه انداخته، روزگار مهره ی جدیدی را از آستینش بیرون آورده و من مات این بازی جدیدم، دوباره باید تمام واژه ها و کلمات و جملات و احساس و عقلم را به دور بریزم و از نو شروع کنم.

 یک سو تویی و حادثه ی چشم سیاهت          یک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهت

از حسرت دیدار همینقدر بدان                      همرنگ شده بخت من و موی سیاهت(صفری)


 



تاریخ : چهارشنبه 96/11/11 | 3:1 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان