اسفند 96 - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

این شعر را وقتی دبیرستان درس می خواندم و هنوز مادرم زنده بود نوشتم... به یاد مادرم

مادرم گفت: بلند شوید وقت خانه تکانی است

یاری کنیدم که عید همین نزدیکی است

گفتم آخر مادر فرق امروز و فردا چیست؟

بهر دیوانه هر روز عیدی است

 مادرم گفت: این حرف که بر زبانت جاری است

برای تو الحق برازنده و خوب لقبی است

 گفتم مادر جان منظور من این نیست

دردت به جانم قصدم فقط شوخی است

گفت پسرم این چه شوخی بی نمکی است

هر که بیند گمان کند پسرم خل وضعی است

گفتم ولی مادر فرق بهار با آن یکی چیست

که مردم این همه گویند بهار راهی است

مادرم گفت بهار برای تو به چه معنی است

گفتم فقط چند روز تعطیلی است

گفت دردانه ام بهار بهانه ای بیش نیست

دیدارها را تجدید خاطراتی است


 



تاریخ : چهارشنبه 96/12/16 | 10:46 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   همیشه فکر می کردم که چرا خداوند در قران زندگی پیامبران را روایت کرده است؟ به نظرم می رسید که هر انسانی زندگیش داستانی است و هر داستانی می تواند نقل شود. گاهی ما داستانهایی به مراتب تلخ تر از داستانهای زندگی پیامبران در قران می شنویم و گاهی با آدمهایی روبرو می شویم که تلخی هایی به مراتب سخت تر از پیامبران در روزگارشان دیده اند، مثل بعضی از داستانهای زندگی آدمها که در ماه عسل احسان روایت می کند.

  اما به نظر می رسد که از یکسو قران فقط قصد قصه گویی ندارد و از سوی دیگر آنچه که زندگی پیامبران را از زندگی دیگر مردم متمایز می کند طرز برخورد پیامبران با مشکلاتشان است. از طرف دیگر نوع برخورد پیامبران با مشکلاتشان می تواند الگویی مناسب برای ما باشد تا یاد بگیرم چگونه زندگی کنیم و چگونه از پس مشکلاتمان برآییم.

   مثلا داستان ایوب نبی درسهایی دارد که برای همه ی ما آموختنی است حتی در زمانه ی ما که ادعا می کنیم در همه ی علوم پیشرفت کرده ایم و گاه به آدمهایی که در اعصار گذشته زندگی می کردند طعنه می زنیم که عقب مانده بودند، غافل از اینکه انسانها با یک سرشت، سرشته شده اند و ذات انسانها با پیشرفت علوم تغییر نیافته است و تغییر نخواهد یافت.

 همه داستان ایوب را می دانیم اما آیا هیچوقت زندگی ایوب را تجربه کرده ایم؟ لحظه ای خود را جای ایوب نبی گذاشته ایم؟ نه از این لحاظ که مال و اموال و فرزندان خود را از دست داد و نه از این لحاظ که بیمار شد و نه از این جهت که مبتلای آزمون الهی گردید؟ نه، از این لحاظ که ایوب چه شد و چه شنید و چه کردند با ایوب که از وطنش کناره گرفت و بیرون شهر سکنی گزید؟

   گاهی تلخ تر از همه ی دردها، زخم زبانها و نیشخندها و متلکها و حرفهای نیش داری است که مردم می گویند. گاهی ما خودمان را آدمهای خوبی می دانیم و فکی می کنیم که آن دیگری چه آدم بدی است که به چنین سرنوشتی دچار شده است؟ یا فکر می کنیم گناهکاری است که دچار عذاب الهی گردیده است و از همین قضاوتهای سطحی است که حرفها و زخم ها شروع می شود.

  نگوییم آدمهای آن دوره چنین کرده اند و ما نمی کنیم، در همه ی دورها آدمها همین بودند و هستند. در دوره ای جزامیها را از شهر بیرون می راندند و در دورهای دیگر کولیها را و حال در عصر ما، همه ی ما با شنیدن نام اچ ای وی و صد مورد دیگر در مورد بقیه قضاوت می کنیم و حکم صادر می کنیم.

   آیا وقتی داستان ایوب را می خوانیم درک می کنیم ایوب نبی چه کشیده است؟ وقتی لحظه ای خودمان را جای او بگذاریم و عمق دردهای او را درک کنیم تازه می فهمیم که چرا او را الگوی صبوری نامیدند. آدمها وقتی خودشان را غرق نعمت می بینند و دیگری را غرق محنت و غره می شوند که ما خوبیم و نان خوبیمان را می خوریم و لابد دیگری بد بوده است که روزگار با او چنین کرده است چنان زخمی به دیگری وارد می کنیم که شاید عمیق تر از همه ی دردهایش باشد.

   قران با داستان ایوب از سویی ایوب را الگویی برای ما می سازد تا بدانیم و یاد بگیریم که در مواقع سختی چگونه رفتار کنیم و از سوی دیگر به ما می آموزد که با زیر افتادگان مهربان باشیم و همچنین هیچ کس را بر اساس آنچه می بینیم به قضاوت ننشینیم و شاید با هزار درس نهفته ی دیگر که ما نمی دانیم.

  

 



تاریخ : پنج شنبه 96/12/10 | 11:11 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   آن مرد نیامد... آن مرد در روزگار ارابه رانان نیامد. آن مرد با اسب نیامد. آن مرد در روزگار ارابه های بی اسب نیامد. آن مرد با اسب نیامد. آن مرد نیامد. آن مرد در باران نیامد. آن مرد در برف نیامد. آن مرد در تابستان و زمستان نیامد.  غریبان جهان، غریبانه خواندند، نیامد. مظلومان جهان گریستند و به انتظار سوختند نیامد.

   آن مرد نیامد.... لحظه ها ساعت شد، ساعتها هفته شد، هفته ها ماه شد و ماهها سال شد، اما آن مرد نیامد. چشم های ستمدیدگان گریستند و اشکها در صورتهای تکیده شان خشکید، آن مرد نیامد. کودکان، جوان شدند و جوانان پیر و پیران عمر به انتظار رفته اشان به انتها رسید. آن مرد نیامد.

  آن مرد نیامد... دخترکان یتیم به انتظار نور چشم علی(ع)، پشت پنجره ها به انتظار نشستند، آن مرد نیامد. مادران جوان از دست داده به انتظار منتقم مظلومان عالم چشم به در دوختند، آن مرد نیامد. عمری را به انتظار نشستیم اما آن مرد نیامد. دعا کردیم و خواندیم و صدا کردیم اما نیامد. جانمان از انتظار به لب رسید، آن مرد نیامد. 

   آن مرد نیامد. آن مرد با دعای من نیامد، دستهایم را رو به آسمان بلند کردم، آن مرد نیامد. صدایم گویی در صدای همهمه ها گم شد و او نشنید و نیامد. آن مرد با دعای تو نیامد. دستهایت را بلند کردی و او را خواندی اما نیامد. شاید باد صدای تو را به او نرسانده باشد، او نیامد. بیا تا ما شویم و همه دستهایمان را بلند کنیم، بیا همه با صدای بلند او را از ته دل بخوانیم، شاید صدایمان موجی شود و تمام صداهای دیگر را در خود فرو برد و او صدایمان را بشنود و این بار آن مرد بیاید...


 



تاریخ : دوشنبه 96/12/7 | 8:28 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

  هیچ کس برای خودش کافی نیست. انسان هر چند تنها زاده می شود و تنها می میرد اما نمی تواند به تنهایی زندگی کند، نه آنکه نتواند اما در تنهایی قادر به برآوردن نیازهایش نیست. انسان به بسیاری از چیزها نیازمند است و به خاطر نیازهای متعدد خودش به زیستن با دیگران نیازمند است. انسان در جهان محکوم به زندگی است. جهان به وجود آمده و مخلوق است، همچون انسان که مخلوق خالق خویش است. تمام آدمیان در تمام دورانها در این جهان زیسته اند و این زیستگاه ماست.

   اما نکته ی اصلی این است که باید دید که این جامعه است که بر انسان و سرنوشت او حکومت می کند یا انسان است که جامعه را تشکیل می دهد. جامعه از تک تک آدمها به وجود آمده است و هر انسانی هر چند به تنهایی جامعه نیست، اما این جامعه هم نیست که بر انسان حکومت می کند. آدمیان جامعه را برای آسوده تر زیستن به وجود آوردند؛ پس این انسانها هستند که باید به جامعه شکل دهند، الگو بسازند و تعیین سرنوشت کنند، نه آنکه محکوم به شرایط جامعه باشند. گاهی برخی خود را و سرنوشت خود را محکوم جامعه می دانند و چگونه زیستن خود را و خطاها و تلخیها و ناهمواریهای زندگی خود را به جامعه مرتبط می دانند. هر چند نمی توان تاثیر جامعه را نادیده گرفت اما به صورت مطلق نیز نمی توان سرنوشت خویش را به جامعه متصل دانست. بسیاری از بزرگان در جامعه یی زیسته اند و برخلاف جریان جامعه زندگی کرده اند. مهم این است که معنای زیستن را بدانیم.

  انسانهای دوران ما خواب زده اند، گویی رفاه زدگی با خود خواب زدگی آورده است. رفاه زدگی نه به آن معنایی رایج آن، بلکه رفاه زدگی به معنای پیشرفت علم و صنعت عصر حاضر. چنان مجاز را حقیقت جا زده اند که در دنیای مجاز همچون جهان حقیقی زندگی می کنیم. آدمی باید از این خواب بیدار شود و به یاد آورد که همه چیز این جهان از لذتها و دردها، غم ها و شادیها و ... همه رونوشتی از اصل است و ادمی اصل را رها کرده و به رونوشتی اکتفا نموده است. باید فریاد زد که این جهان معرکه ای چون معرکه ی کودکانه بیش نیست، شاید شنیده شود.


 



تاریخ : شنبه 96/12/5 | 6:25 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   شما رو نمی دونم اما من فقط به یه دلیل مواظب وزنم هستم اونم حراج آخر سال هستش. حراج های آخر سال بعضی جنسهای خوب فقط تک سایز می مونه یعنی واسه من می مونن. کلا دوست دارم شهر خودمون و اطراف رو بگردم و تک سایز جمع کنم. لباسهای یه سال  با قیمت چند دست لباس برابر میشه.

   ولی امسال یکم متفاوت تر از سالهای قبل هس. آقا یه مدت بود یه ناراحتی هایی داشتم، رفتم دکتر، سونو نوشت، رفتم سونو، کاشف به عمل اومد کبدم به مشکل برخورده و باید برم ام ار آی و بیفتم تو دارو خوردن تا حل شدن مشکل. رفتم سونو بعد از سونو دیدم دم یه پاساژ مغازه ها حراج زدن، بعد دیگه نشد نرم تو و نشد که نخرم، یکی دو تا پیرهن و شلوار تک سایز خریدم و اومدم خونه، شروع کردم به امتحان لباسها که ببینم چی با چی باید ست میشه. خلاصه مشغول امتحان کردن یکی یکی پیرهن شلوارها بودم که بابام اومد تو اتاق، گفت دیر کردی، بعد یه نگاهی به پیرهن ها و لباسها کرد و سرش رو تکون داد و گفت: من داشتم از نگرانی می مردم آقا رفته خرید.

   گفتم پدر من چه ربطی داره؟ اولا دکتر هنوز جواب رو ندیده، دوما گیرم بگن دارم میمیرم، خب من با دنیا و آدمها و خدا صفر، صفرم. اگه به کسی خیرم نرسیده به جاش آزارم هم نرسیده، بعدشم من دوست دارم موقع مردنم هم تمیز و مرتب بمیرم، این به نظرت بده؟



تاریخ : جمعه 96/12/4 | 7:18 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب جدید تر مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان