اسفند 96 - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

   مدتها بود در دل خاک خفته بودم، زمان را فراموش کرده ام. از روزی که خورشید گرمایش را از زمین دریغ کرد، هوا سرد شد، سرما به جای گرما نشست، ابرها آسمان آبی را پوشاندند. و این چنین بود که زندگی از روی زمین برچیده شد. برگهای درختان زرد شدند و سپس ریختند و همه ی ما به خوابی عمیق فرو رفتیم. آن روزها بیشتر ما باور نداشت روزی دوباره بیدار خواهیم شد. همه به مرگ و به درختان بی بار و بی برگ نگاه می کردند و با خود می گفتند چگونه ممکن است که این درختانی که چنین خشکیده اند روزی دوباره سرسبز شوند و بار دهند، نه رستاخیز ممکن نیست. روزی که به خواب رفتیم، گمان می کردیم خواب ما ابدی است و دوباره بیدار شدنی در کار نیست و اگر می گفتند روزی دوباره بیدار می شویم گمان می کردیم یا دیوانه است یا از افسانه ای دور و دراز سخن می گوید. کمترین ما باور داشت که قیامت نزدیک است و شاید چشم بر هم نهادنی بیش نیست.

   اما اکنون در کوس دمیده شد، درختان بیدار شده اند و می گویند چه کسی است که ما را از خوابگاهمان بیدار کرده است؟ خورشید به قرار خویش بازگشته است، گرما روی نموده و آسمان آبی است. اکنون فرمان بیدار باش صادر شده است. وای بر آنان که بیدلر شدن دوباره را انکار کرده بودند. باید از دل خاک برخیزیم و با حقیقت رستاخیز روبرو شویم. زندگی دوباره آغاز شده است. بهار برای آنان که رستاخیز را باور داشتند عید است و برای منکران آن چگونه خواهد بود؟

  



تاریخ : دوشنبه 96/12/28 | 9:7 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

روبراهم، روبراهم...!

رو به آن راهی که نیست...

مشکلم پیراهنی است ای دوست، گمراهی که نیست

سالها دلخوش به اینکه کاروانی رد شود

مانده ام تنهای تنها گوشه ی چاهی که نیست...!(کاوه احمد زاده)

   قصه ی یوسف پیامبر را در قران خوانده ایم، سریالش را هم ساخته اند، دیده ایم (به لطف شبکه هایی مثل آی فیلم و تماشا بارها هم تماشایش کرده ایم). قصه یوسف نبی الهام بخش شاعران بسیاری بوده و شاعران شعرها گفته اند، داستانها از روی آن اقتباس کرده اند، مفسران تفسیرها نوشته اند. و آنقدر نوشته اند و گفته اند که انگار هیچ چیز دیگری برای گفتن نمانده است. من نه مفسرم و نه شاعرم و نه داستان نویس، من از احساسم می نویسم، احساسی که وقتی اولین بار داستان یوسف نبی را شنیدم به من دست داد. هنگامی هم که سریالش را بارها و بارها دیدم هنوز آن احساسم بر جای خود بود و هنوز همان احساس را دارم.

   من دلم برای یوسف می سوزد، او پیامبر غریبی است. وقتی اولین بار از او شنیدم دلم برای غریبیش سوخت و هنوز هم همان احساس را دارم. او همیشه غریب خانه  و خویشان خویش بود. همه ی آدمها از همان ابتدای خلقت زخم خورده اند، از غریبه و آشنا رنج دیده اند و به دسیسه ها دچار شده اند و هوز هم قصه ی آدمها ادامه دارد. بیشتر آدمها از غریبه ها زخم می خورند و این غریبه ها هستند که دسیسه می کنند و حیله ها و حقه ها سوار می کنند و در این مواقع خانواده ها پشت هم در می آیند و از هم حمایت می کنند. دو تا برادر هر چقدر هم با هم بد باشند باز هم برادر پشت برادر است. اما قصه ی یوسف فرق می کند، او در هر خانه ای که زندگی کرد از ساکنان آن خانه خیانت دید، رنجهایش و دردها و دسیسه ها را نه از غریبه ها از ساکنان خانه هایی دید که سالهای عمرش را با آنها زیسته بود. خانه یعنی جای امن، یعنی پناهگاه، یعنی جایی که هیچ کس هم اگر در دنیا تو را نخواست، درک نکرد، نفهمید آنجا کسانی هستند که تو را با همه ی عیبها و نقصهایت می پذیرند، خانه یعنی اگر همه ی دنیا دشمنت باشند آنجا تنها جایی است که تو را برای خودت می خواهند، خانه یعنی اولین و آخرین جان پناهت. و یوسف هیچوقت چنین جایی را ندید. برادرانش به حیله او را بردند و به جای اینکه هنگام نیاز پشتش باشند او را در چاه انداختند و بعد او را به بهایی اندک به غریبه فروختند، چه دردی از این عظمیتر. اگر ما بودیم دیگر هرگز به هیچ آدم دیگری اعتماد نمی کردیم و از هر چه آدم دو پا بود می گریختیم و قتی کسانت، هم خونت، پشتت چنین پشت تو را خالی می کندکه بماند چنین نامردانه تو را به هیچ جرمی به هیچ می فروشند دیگر به چه کسی می توان اعتماد کرد. یوسف به خانه ی دیگری می رود و همه ی مهربانی و صداقت و معصومیت کوکانه اش را هم با خود به آن خانه می برد و باز از کسانی که سالها با آن ها زیسته است رنجها می برد و دچار مکرها و حیله ها می شود باز هم به جرم بی گناهی تهمت ها می شنود و راهی زندان می گردد. کدام یک از ما می توانست دوباره با این همه نامردی که دیده است جواب بدی را با بدی پاسخ ندهد و یوسف چه مردی بزرگی بود و چه دل بزرگی داشت که می توانست ببخشد و بگذرد. و ایمان به خدا از آدمها آدمهای دیگری می سازد و عشق به خدا چه ها که نمی کند.

 

 



تاریخ : جمعه 96/12/25 | 2:43 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

    خدایا، این روزها که به آخر سال رسیده ام انگار خودم هم به آخر رسیده ام، مثل روزهایی که به شماره افتاده اند گویی نفسهای من هم به شماره افتاده است، خستگی از رنجها و دردها و غصه ها امان را بریده است. در تمام روهایی که گذشت مدام به یک چیز فکر می کردم، دیگر نمی توانم و اگر قرار باشد روزهای سال دیگرم هم مثل امسال بگذرند دیگر نمی توانم. مدام با خودم یک جمله را تکرار می کردم، حدایا دیگر نه، نمی توانم. مدام با تو می گفتم که خدایا گفتی که باری بیشتر از توانمان را بر دوشمان نمی گذاری من طاقتم طاق شده پس چرا باری که می کشم دارد شانه هایم را خم می کند؟ چرا دیگر نمی توانم بار روی دوشم را تحمل کنم؟ در تمام روزها و شبهای که گذشت نالیدم که خدایا فریاد رسم باش که کاسه ی صبرم لبریز شده و پیمانه ی طاقنم پر شده است.

   خدایا در روزهایی که گذراندم تو را فراموش کردم و امیدم را به تو از دست دادم، از تو شرمسارم. دردهایم بیشتر از طاقت من بود و غصه هایم بزرگتر از امیدم شدند و باعث شدند تا تصویر تو کمرنگ شود. تلخی روزگار گاهی بسیار گزنده است و امید، شهدی که شیرینیش کم است. اما خدایا نامیدی از تو را با هیچ حرف و بهانه ای نمی توان توجیح کرد و جز اینکه بگویم یارب خطای فراموشیم را ببخش. مرا ببخش که بزرگیت را از خاطرم بردم. این شرط عاشقی نیست که معشوق از یاد برم. این شرط محبت نیست که تو را فراموش کنم. هیچ عاشقی از خواسته ی معشوق خسته نمی شود و هیچ عاشقی از باری که برای معشوق می کشد زبان به ملامت نمی گشاید. شرمسارم. من به آنچه تو رقم می زنی راضیم، پس سالم، روزهایم و دقیقه هایم را چنان رقم بزن که تو راضی باشی.



تاریخ : پنج شنبه 96/12/24 | 10:20 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   همه ی ما بر این باوریم که دنیا و هر آنچه در آن است مخلوق است و از روزی شروع به خلق شده است. اما خالقی که این جهان و هر آنچه در آن است را ساخت به زیباترین شکل آن را آراست. جهان و هر آنچه در آن است زیباست چون خدا زیباست اما این جهان برای آدمی قفسی بیش نیست.

   افلاطون به گونه ای دیگر به جهان می نگرد، او جهان را به مانند غاری می بیند و انسان را زندانی این غار می داند. او غاری را توصیف می کند عجیب، و زندانیانی عجیب تر. غاری طولانی و عریض و زندانیانی که از ابتدای تولد در این غار به بند کشیده شده اند. آتشی در این غار روشن است و تصاویر با روشنایی آتش بر روی دیوار غار می افتد و رندانیان تنها و تنها همین تصاویر را می بینند و می شناسند. به نظر او وضع ما در این جهان شبیه این زندانیان است.

   شاید این جهان را بتوان به قفس نیز تشبیه کرد. آدم و حوا به زمین تبعید شدند و ما نسل در نسل در این زمین متولد شده ایم و در این خاک رشد کرده ایم و جز این زمین کجا را می شناسیم و چه دیده ایم؟ حال ما، شبیه حال پرندگان قفسی است که در قفس به دنیا می آیند، در قفس رشد می کنند، در قفس فروخته می شوند و در قفس می میرند. پرندگان قفسی جز قفس چیزی نمی شناسند و نمی دانند؛ آنها هرگز پرواز را تجربه نکرده اند, آنها چیزی از دنیای بیرون از قفس نمی دانند. پرنده چگونه می تواند از قفس رها شود و پرواز کند وقتی به قفس خو گرفته باشد؟ نمی دانم دیده اید یا نه گاهی در قفس هم باز می شود اما پرندگانی که به قفس عادت کرده اند هرگز آن را ترک نمی کنند؟

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد(صادق سرمد)




تاریخ : دوشنبه 96/12/21 | 8:25 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   این روزها روزهای عجیبی است، روزهای قبل عید و لحظه های تحویل سال و بعد آن... . نمی دانم شاید هم این روزها مثل همه ی روزهای دیگر خدا باشد و شاید این ما هستیم که روزهایی را خاص می کنیم و روزهایی را عادی سپری می نماییم. این روزها مردم شوق عجیبی دارند، همه در هیاهو، در جنب و جوش، در رفت و آمد گویی حادثه ای بزرگ در راه است. همه خانه هایمان را می تکانیم، همه جا را تمییز می کنیم، همه در وسع خویش رختهایمان را نو می کنیم، خلق هایمان را خوش. خیابانها شلوغ است، مغازه ها شلوغ است؛ از کوچک و بزرگ در تکاپوییم. برای همه چیز برنامه می ریزیم، برای خرید آنچه لازم داریم برنامه داریم، برای شب چهارشنبه آخر سال برنامه داریم، شام مخصوص داریم، تفریحات خاص داریم. برای سفره هفت سین امسالمان برنامه داریم. برای چیدمانش فکرهاف ظرفها و سفره های خاص داریم. این همه تلاش برای یک ثانیه ی تحویل سال؟

  روزهای تعطیل اول عید همه ی ما با خلوتی کوچه ها و خیابانها روبرو شده ایم. گاهی می مانم این همه آدم یکهو چه می شوند؟ کجا می روند؟ خیابانها سوت و کور، کوچه ها خلوت. دل آدم می گیرد بس که همه جا سکوت است. نمی دانم تجربه کرده اید یا نه؟  آن همه شلوغی قبل عید به روزهای خلوتی بعد عید گویی یک دنیا فاصله است.

   نمی دانم  آنچه را که من حس کرده ام شما هم احساس کرده اید؟ این روزها، نمی خواهم حس زیبایتان از عید را تلخ کنم اما روزهای قبل سال نو و سال تحویل و بعد آن عجیب مرا یاد مرگ می اندازد، عمری که می دویم و تلاش می کنیم که گویی به یک لحظه برسیم، لحظه ی مرگ و بعد تنهایی خودمان و آنچه کرده ایم. راستی گاهی با خودم فکر می کنم ما که برای ثانیه ای این همه برنامه میریزیم، تمییز می کنیم، می شوییم، نو می شویم چرا برای لحظه ی تمام شدن زندگیمان فکر نمی کنیم یا کمتر فکر می کنیم؟ چرا این همه دغدغه های بی خودی، حرص های الکی می خوریم؟ چرا دنیایمان را برای حرص و طمع نابود می کنیم؟ چرا دروغ می گوییم؟ کلاه سر هم می گذاریم؟ چرا یادمان می رود که ثانیه ای به نام مرگ هم در پیش دارم؟ و بعد از آن ثانیه ما می مانیم و آدمهایی که نیستند. تلخ است مرگ اما حقیت است، پس چرا فراموش می کنیم؟ سال تحویل را نزدیک می بینیم و باور می کنیم اما چرا مرگ را که نمی دانیم کی و کجا سراغمان می آید دور و دورتر تصور می کنیم؟ چرا ما آدمها اینقدر عجیبیم که حتی از روزگار هم عبرت نمی گیریم؟




تاریخ : جمعه 96/12/18 | 6:57 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان