اردیبهشت 97 - سوفیا
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

   دین مساله ای که امروزه کم رنگ شده است. گویی دین چیز دست و پا گیری است که باید به کناری نهاده شود. اما دین امر مهم و اساسی است که نادیده گرفته می شود و گاه حتی انکار می شود. دین اساس زندگی است. دین دو کارکرد دارد: کارکرد فردی و اجتماعی.

  رمان خرمگس نوشته ی لیلیان اتلین، داستان پسری است که به پدر مقدس اعتقادی عمیق دارد اما بر اساس حوادثی متوجه می شود که پدر مقدس، پدر نامشروع خود اوست و این موضوع چنان ضربه ای به او وارد می کند که در محراب مجسمه ی عیسی را می شکند و سر به طغیان می گذارد و در پایان پدر مقدس نامه ی اعدام پسر خود را امضا می کند. در اینجا کارکرد فردی دین را می توان به گونه ای مشاهده کرد. دین و باور پسر بر اساس اعتقاد به یک شخص شکل گرفته است و وقتی آن شخص به هر دلیل قداست خود را از دست می دهد دین برای او زیر سوال می رود. اما آیا واقعا دین باید بر اساس باور به فرد یا افرادی شکل بگیرد؟ آیا اعتقاد ما به خاطر افرادی است و اگر آن فرد یا افراد دچار اشتباه و خطا شوند کل دین باید متزلزل شود؟

   در قرون وسطی مردان دینی به نام دین به مردم ظلم و ستم بسیار کردند نتیجه این شد که بعد از رنسانس دین به کناری نهاده شد و اعتقاد و باور مردم به دین از بین رفت و ثمره و نتیجه ی آن، غرب و زندگی غربی در شکل کنونی آن است. در اینجا دین کارکرد اجتماعی خود را از دست داد.

   دنیای بزرگ ما بر مبنای تک تک افراد انسانی شکل گرفته است، اما هر یک از افراد انسان نیز برای خود دنیایی در درون خود دارد، برای ساختن دنیای بزرگ، باید تک تک افراد انسانی دنیای کوچک خود را بسازند. اما برای ساختن دنیاهای کوچک باید دید که دین برای هر یک از آنها چه معنایی دارد؟

   فارغ از کارکردهای دین باید این نکته روشن شود که دین برای من نوعی چه مفهومی دارد؟ دین چه نقشی در زندگی من بازی می کند؟ نتایج باورهای دینی برای من چگونه است؟ آیا دین از من انسان بهتری می سازد یا نه؟ آیا دین زندگی بهتری به من می بخشد؟ دین و باورهای دینی آیا زندگی آرام و با انگیزه ای را برای من به ارمغان می آورد؟ وقتی دین به شکل یک باور و اعتقاد قلبی و عقلی برای من باشد و من براساس عقل دین را پذیرفته باشم دیگر با از بین رفتن قداست فردی باور من از بین نمی رود.

   لوط نبی در جامعه ای زندگی می کرد که غیر از او و دخترانش( و نه همه ی خانواده اش) تمام جامعه ی او در فساد و تباهی فرو رفته بود. اگر باور دینی ظاهری باشد در چنین جامعه ای حتی لوط هم نمی توانست باور عمیقی داشته باشد. اگر باور لوط نبی بر مبنای اعتقاد قلبی و عقلی شکل نگرفته بود آیا او می توانست در چنان جامعه ای اعتقادی راسخ داشته باشد؟ ما همچنین  می بینیم که بیشتر انبیا در محیط آلوده به فساد رشد کرده اند و در همان جامعه سعی در اصلاح جامعه ی خود داشته اند.

   باور دینی در فرد باید چنان ریشه دوانده باشد که اگر تمام جهان هم در فساد فرو برود و دین به تمام معنا انکار شود اعتقاد من نوعی باید چنان محکم باشد گه باز هم باور و اعتقاد من زیر سوال نرود و ایمان به معنای حقیقی آن این است.



تاریخ : یکشنبه 97/2/30 | 12:13 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   دوران کارشناسی هم اتاقی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم. تقریبا تمام رازهای مگوی هم را می دانستیم. می دانستم عاشق است و درد عشق دارد. دوست عزیزم روزی مجالی برای ابراز آن عشق یافته بود اما... . او خاطره ای را برایم تعریف کرد. آن خاطره سالها با من مانده بود اما نمی دانستم چرا، تا اینکه چند روز پیش شبیه آن خاطره را تجربه کردم.

   آنچه که شنیدم: خیلی دوستش داشتم، ساعتها فکرم را مشغول می کرد. به همه چیز فکر می کردم، به تمام لحظه هایی که او را می دیدم. تمام لحظه ها را بارها و بارها در ذهنم مرور می کردم. گاه محو چشمانش می شدم، گاه محو صدایش و گاه محو حرکات و رفتارش. همیشه و همیشه در خیالم او را مجسم می کردم، با او خیال می دیدم و با خیالش زندگی می کردم. تمام آرزویم این بود که روزی لحظه ای کنارش بنشینم و در چشمانش غرق شوم. روزی بر اثر حادثه ای کنارش نشستم، چشم در چشم، نگاه در نگاه به او می نگریستم. لطافت دستانش را حس می کردم، زلالی چشمانش مرا با خود می برد. می توانستم حسش کنم و شاید لمسش کنم اما فرار کردم، نمی دانم آن لحظه چه شد اما گریختم. از خودم فرار کردم. کسی گویی در درونم فریاد می زد فرار کن و من فرار کردم. چند لحظه بعد اشک بود که از چشمانم می ریخت. نمی دانستم چرا؟ فکر می کردم آرزویی که در دل داشتم برآورده شده بود اما چرا فرار کردم؟ چرا گریه می کردم؟ وقتی آرام شدم به همه چیز فکر کردم، متوجه شدم همه ی آن آرزویی که داشتم هوس بود، هوسی زشت که به جانم افتاده بود و اگر این هوس دلم را، وجودم را به آتش می کشید چه می کردم؟ عمری بار گناهی را باید به دوش می کشیدم. دستی از غیب نجاتم داده بود. در آن لحظه دست خدا بود که دستم را گرفته بود.

   من نیز چند روز پیش تجربه ای شبیه به این داشتم، من نیز از خودم گریختم. یاد سوره ی یوسف و درهای بسته ای افتادم که برای یوسف باز می شد، درهایی که زلیخا بست اما خدا آن ها را گشود. آری لحظه هایی هست که خدا آرام و بی صدا ما را می خواند و اگر کمی حواسمان به خدا باشد صدایش را از درونمان خواهیم شنید.



تاریخ : شنبه 97/2/29 | 7:32 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   شنیده اید از هرچه بترسی سرت می آید؟ زندگی به من آموخته است که حقیقت همین است. از هر چه بترسی، از هر چه بگریزی به سویش باز می گردی. همه ی ما از چیزهایی می ترسیم، همه ی ما در زندگی ترسهایی داریم، گاهی دست هایمان را روی گوشهایمان می گذاریم تا نشنویم، گاهی چشمهایمان را می بندیم تا نبینیم و از همه ی ترسهایمان می گریزیم اما زندگی چنان نقشهایی برای ما تدارک می بیند که با ترسهایمان روبرو شویم.

   همه ی ما ضعفهایی داریم، عیبهایی داریم و همه ی ما عیبها و نقصها و ضعفهایمان را پنهان می کنیم و می پوشانیم، از بیان آنها از زبان خود می پرهیزیم، از شنیدن آنها از زبان دیگران شرم داریم اما باز زندگی آنها را به سوی ما باز می گرداند و روبروی ما قرار می دهد.

   در زندگی ترسهایی داشته ام، عیبها و ضعفهایی داشته ام و همیشه سعی در گریختن و پنهان کردن ترسها و ضعفهایم کرده ام اما انگار همه ی عمر زیسته ام که به ضعفها و ترسهایم برسم. بازی زندگی با من بازیها کرد و دست سرنوشت از آنچه می گریختم بر سرم آورد. اما همه ی اینها برای آن بود که خویشتن خویش را بشناسم. با خودم و حقیقت خودم روبرو شوم. گویی ترسها و ضعفهایم آینه ای بودند که از دیدنشان اجتناب می کردم و روزی  مجبور شدم به خودم در آینه بنگرم. هر چه بیشتر می گریختم و ترسهایم را پنهان می کردم روزگار با قدرت بیشتری آنها را به سوی من پرتاب کرد. اکنون خودم را می شناسم و خودم را آنگونه که هستم دیده ام با تمام ترسها و نقصهایم و آنچه را که هستم پذیرفته ام . دیگر از خودم نمی گریزم، دیگر با خودم بیگانه نیستم و شاید همین است راز زیستن. (همه ی شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و زیان مالی و جانی، کمبود نعمتها آزمایش می کنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان؛ بقره، 155).




تاریخ : چهارشنبه 97/2/26 | 6:45 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   می دانم تو ناگفته می دانی. تو می دانی و نیازی به گفتن نیست اما زمانه ای رسیده است که همه چیز معکوس می شود. می گویم تا بار دل سبک کرده باشم و با تو می گویم تا دریایی که پشت پلکهایم است رود شود و جاری شود، می دانم رودها همیشه دریا می شوند اما پشت چشمهای من دریایی است که می خواهد رود شود و جاری شود؛ در دلم کوله باری از بار زندگی جا مانده است که به خاطر آن قلبم سنگین شده است.

   می گویند مهمانی داده ای، می گویند در خانه ات را باز کرده ای و همه را به مهمانی خوانده ای؟ نمی دانم آیا گناهکاران را هم به مهمانی راه می دهی؟ آیا تو از پذیرفتن شرمساران شرم نمی کنی؟ آیا تو خطاکاران را نمی رانی؟

   زندگی برایم سخت و گاهی تلخ گذشته است، روزهایم طولانی و گاه رنج آور بوده است، حسرتها و اندوههایم گاهی از شماره گذشته است. وقتی به گذشته ی کوتاه اما بلندم نگاه می کنم گویی قرنهاست که زیسته ام. خدای من وقتی چنین طولانی زیسته ام چگونه این جهان را تو لحظه ای می خوانی؟ (اگر آگاه بودید می دانستید که جز اندکی درنگ نکرده اید، مومنون،114). الهی زندگی این دنیا را بازی و سرگرمی خواندی(عنکبوت، 64). و این بازی تلخ و گزنده است و اگر این بازی است پس حقیقت چگونه است؟ خدایا چه کنم اگر آرزو نکنم( ای کاش خاک بودم؛ نباء، 40). پرودگار من اگر این روزهای گذشته مقابل روزهای پیش رویم بازی است (به کجا می توان گریخت؛ قیامت، 10). الهی چون به آنچه که پیش رو دارم می اندیشم آرزو می کنم که (ای کاش مرده بودم و از یاد رفته بودم و فراموش شده بودم؛ مریم، 23).

   الهی گناهکاری برای مهمانی تو آمده است تا شاید با اشکهایش و با نجوایش همه چیز را معکوس کند. تا شاید پلهای شکسته ی پشت سرش را دوباره بسازی، شاید تو به خاطر اشکهایش گذشته ی طولانی و سیاهش را سپید و روشن کنی و شاید در آنچه که پیش را دارد دستگیرش باشی. خدایا به مهمانی می آیم آیا در خانه ات را به روی من هم می گشایی؟



تاریخ : سه شنبه 97/2/25 | 6:15 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   هر کسی فکر می کند که زندگیش تراژدی است. هر کسی گمان می کند که خودش تنها کسی است که در زندگی مصیبت های بسیار دیده و رنجهای بسیار کشیده است. هر کسی تصور می کند که تنها زندگی اوست که سرتاسر حسرت و درد است. اما وقتی پای صحبت آدمها مینشینی و داستان سرگذشت آدمها را می شنوی تازه می فهمی که تو تنها آدمی نیستی که زندگی با تو بازیها کرده است. زندگی همه ی آدمها داستان دارد و می توان آن را داستان زندگی نامید. هیچ یک از ما به خواسته ی خود پا به این جهان ننهاده است و هیچ یک از ما نقشهای تلخ را انتخاب نکرده است. کدام کودک است که هنگام تولد یتیمی را برای خود انتخاب کرده باشد؟ کدام مادر است که مرگ فرزند را برای خود بخواهد؟ کدام پدر است که فقر و گرسنگی را برای فرزندش انتخاب کرده است؟ زندگی است که برای ما می نویسد و ما در آن نقش خود را بازی می کنیم. تمام داستان زندگی بر این محور است که ما در لحظه های تلخ و سخت زندگی بر اساس عقل درسترین و بهترین کار را انجام دهیم. هنگام تولد دنیا به هیچ یک از ما تعهد خوشبختی نمی دهد. زندگی به هیچ یک از ما قول راحتی و آسایش نمی دهد، بلکه دنیا و داستان زندگی بر سختیها و تلخ کامیها بنیاد نهاده شده است. آیا داستانی را سراغ دارید که سرتاسرش خوشی و خنده و شادی باشد و همه ی آدمها خوشبخت در کنار هم زندگی کنند؟ داستان براساس اتفاقات شکل می گیرد.

   زندگی دنیا بازی و سرگرمی است(انعام؛ 32)، و این زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست(عنکبوت، 64). زندگی دنیا آری بازی است و ما گاهی چنان درگیر بازی آن می شویم که خود را غرق می کنیم و همه چیز را فراموش می کنیم. مادربزرگ پیر من همیشه نصیحتم می کند که با عقل یک پیر به زندگی و ماجراهای آن نگاه کنم. پیران که داستان زندگی را تجربه کرده اند می دانند که زندگی داستان خود را دارد و روزی به پایان خود می رسد. آنها می دانند که باید کنار بایستی و از کنار به زندگی و اتفاقات آن بنگری تا معنای زندگی را خوب بفهمی. زندگی برای هر کسی سرنوشتی را رقم زده است و همه باید مسیر آن را با اتمام خوشیها و رنجهایش بپیمایند. زندگی با همه ی اتفاقهایش زندگی است و عاقل آن کسی است که به اتفاقات تلخ آن بخندد و بگذرد. در برابر عظمت این هستی ما نقطه ی پرگاریم و دنیای ما و داستان زندگی ما یک رنگ از هزاران رنگ دنیاست و اگر یادمان باشد که نقطه ی کوچکی هستیم حسرت و رنجهای زندگیمان را هم به قدر همان نقطه خواهیم دید.





تاریخ : شنبه 97/2/22 | 3:27 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان