اردیبهشت 97 - سوفیا
سفارش تبلیغ
صبا

   می دانم تو ناگفته می دانی. تو می دانی و نیازی به گفتن نیست اما زمانه ای رسیده است که همه چیز معکوس می شود. می گویم تا بار دل سبک کرده باشم و با تو می گویم تا دریایی که پشت پلکهایم است رود شود و جاری شود، می دانم رودها همیشه دریا می شوند اما پشت چشمهای من دریایی است که می خواهد رود شود و جاری شود؛ در دلم کوله باری از بار زندگی جا مانده است که به خاطر آن قلبم سنگین شده است.

   می گویند مهمانی داده ای، می گویند در خانه ات را باز کرده ای و همه را به مهمانی خوانده ای؟ نمی دانم آیا گناهکاران را هم به مهمانی راه می دهی؟ آیا تو از پذیرفتن شرمساران شرم نمی کنی؟ آیا تو خطاکاران را نمی رانی؟

   زندگی برایم سخت و گاهی تلخ گذشته است، روزهایم طولانی و گاه رنج آور بوده است، حسرتها و اندوههایم گاهی از شماره گذشته است. وقتی به گذشته ی کوتاه اما بلندم نگاه می کنم گویی قرنهاست که زیسته ام. خدای من وقتی چنین طولانی زیسته ام چگونه این جهان را تو لحظه ای می خوانی؟ (اگر آگاه بودید می دانستید که جز اندکی درنگ نکرده اید، مومنون،114). الهی زندگی این دنیا را بازی و سرگرمی خواندی(عنکبوت، 64). و این بازی تلخ و گزنده است و اگر این بازی است پس حقیقت چگونه است؟ خدایا چه کنم اگر آرزو نکنم( ای کاش خاک بودم؛ نباء، 40). پرودگار من اگر این روزهای گذشته مقابل روزهای پیش رویم بازی است (به کجا می توان گریخت؛ قیامت، 10). الهی چون به آنچه که پیش رو دارم می اندیشم آرزو می کنم که (ای کاش مرده بودم و از یاد رفته بودم و فراموش شده بودم؛ مریم، 23).

   الهی گناهکاری برای مهمانی تو آمده است تا شاید با اشکهایش و با نجوایش همه چیز را معکوس کند. تا شاید پلهای شکسته ی پشت سرش را دوباره بسازی، شاید تو به خاطر اشکهایش گذشته ی طولانی و سیاهش را سپید و روشن کنی و شاید در آنچه که پیش را دارد دستگیرش باشی. خدایا به مهمانی می آیم آیا در خانه ات را به روی من هم می گشایی؟



تاریخ : سه شنبه 97/2/25 | 6:15 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   هر کسی فکر می کند که زندگیش تراژدی است. هر کسی گمان می کند که خودش تنها کسی است که در زندگی مصیبت های بسیار دیده و رنجهای بسیار کشیده است. هر کسی تصور می کند که تنها زندگی اوست که سرتاسر حسرت و درد است. اما وقتی پای صحبت آدمها مینشینی و داستان سرگذشت آدمها را می شنوی تازه می فهمی که تو تنها آدمی نیستی که زندگی با تو بازیها کرده است. زندگی همه ی آدمها داستان دارد و می توان آن را داستان زندگی نامید. هیچ یک از ما به خواسته ی خود پا به این جهان ننهاده است و هیچ یک از ما نقشهای تلخ را انتخاب نکرده است. کدام کودک است که هنگام تولد یتیمی را برای خود انتخاب کرده باشد؟ کدام مادر است که مرگ فرزند را برای خود بخواهد؟ کدام پدر است که فقر و گرسنگی را برای فرزندش انتخاب کرده است؟ زندگی است که برای ما می نویسد و ما در آن نقش خود را بازی می کنیم. تمام داستان زندگی بر این محور است که ما در لحظه های تلخ و سخت زندگی بر اساس عقل درسترین و بهترین کار را انجام دهیم. هنگام تولد دنیا به هیچ یک از ما تعهد خوشبختی نمی دهد. زندگی به هیچ یک از ما قول راحتی و آسایش نمی دهد، بلکه دنیا و داستان زندگی بر سختیها و تلخ کامیها بنیاد نهاده شده است. آیا داستانی را سراغ دارید که سرتاسرش خوشی و خنده و شادی باشد و همه ی آدمها خوشبخت در کنار هم زندگی کنند؟ داستان براساس اتفاقات شکل می گیرد.

   زندگی دنیا بازی و سرگرمی است(انعام؛ 32)، و این زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست(عنکبوت، 64). زندگی دنیا آری بازی است و ما گاهی چنان درگیر بازی آن می شویم که خود را غرق می کنیم و همه چیز را فراموش می کنیم. مادربزرگ پیر من همیشه نصیحتم می کند که با عقل یک پیر به زندگی و ماجراهای آن نگاه کنم. پیران که داستان زندگی را تجربه کرده اند می دانند که زندگی داستان خود را دارد و روزی به پایان خود می رسد. آنها می دانند که باید کنار بایستی و از کنار به زندگی و اتفاقات آن بنگری تا معنای زندگی را خوب بفهمی. زندگی برای هر کسی سرنوشتی را رقم زده است و همه باید مسیر آن را با اتمام خوشیها و رنجهایش بپیمایند. زندگی با همه ی اتفاقهایش زندگی است و عاقل آن کسی است که به اتفاقات تلخ آن بخندد و بگذرد. در برابر عظمت این هستی ما نقطه ی پرگاریم و دنیای ما و داستان زندگی ما یک رنگ از هزاران رنگ دنیاست و اگر یادمان باشد که نقطه ی کوچکی هستیم حسرت و رنجهای زندگیمان را هم به قدر همان نقطه خواهیم دید.





تاریخ : شنبه 97/2/22 | 3:27 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   گاهی بعضی چیزها آنقدر عادی شده اند که از کنارشان به سادگی می گذریم اما با تلنگری کوچک به خود می آییم و می بینیم آنچه به ظاهر ساده و عادی می آمد چقدر پیچیده و بزرگ است. رمان کوری اثر روژه ساراماگو را خوانده اید؟ اگر نخوانده اید یکبار بخوانید. ساراماگو برای هیچ یک از شخصیتهای رمانش اسم انتخاب نکرده است اما داستان چنان است که به راحتی می توان با آن ارتباط برقرار کرد. داستان درباره ی شیوع یک بیماری است، بیماری کوری. تمام آدمها بیناییشان را از دست می دهند به جز یک زن و او شاهد و بیننده ی تمام چیزهاست. او تماشاگر نابود شدن تمدن و ارزشهاست. وقتی چشم نبیند تمام امکانات مادی به چه دردی می خورد؟ وقتی چشم نبیند انسان نه قادر به تمییز کردن خود است و نه حتی قادر به دفن کردن مردگانش و نه حتی قادر به زیستن. داستان به انسان یادآوری می کند که اتفاقی به ظاهر ساده چگونه انسان را و تمدن و ارزشهایش را به نابودی می کشاند.

   در قران به دو نعمت بینایی و شنوایی بسیار تاکید شده است. به من خبر دهید اگر خداوند گوش و چشمهایتان را بگیرد و به دلهایتان مهر نهد چه کسی قادر است آنها را به شما بازگرداند(انعام، 46). چه کسی مالک و خالق چشمها و گوشهاست(یونس، 31). انسان با دیدن و شنیدن است که می آموزد و به دیگران یاد می دهد. انسان با دیدن است که تمدن می سازد و حال اگر این دو نعمت نبود انسانها همچنان در همان حالت ابتدایی می زیستند.

   چرا گاهی چیزهای بی ارزش را می بینیم و برای داشتن آنها وقت و سرمایه و عمر خود را به هدر می دهیم اماچیزهای با ارزش زندگیمان را که خدا بی هیچ منتی به ما بخشیده است را نمی بینیم و برای داشتن آنها سپاسگزار نیستیم. گنجهای بزرگی در اختیار داریم اما نمی بینیم و برای آنچه نداریم ناسپاسیم. نداشته ها هم رنج آور است اما لحظه ای بیندیشیم اگر چشمی برای دیدن نداشتیم، اگر دنیایمان تاریک بود و هیبچ نمی دیدیم یا اگر گوشی برای شنیدن نداشتیم و دنیایمان پر از سکوت بود چه می کردیم؟ نمی گویم نداشته هایمان را نبینیم اما گاهی برای داشته هایمان نیز خدا را شکرگذار باشیم.



تاریخ : چهارشنبه 97/2/19 | 5:58 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   پسرکی بود کوچک و لاغر اندام که سر چهاراه دست فروشی می کرد. چند بار دیده بودم که بچه های دبیرستانی آزارش می دادند و بساطش را به هم می ریختند و او با آنکه کتک می خورد سعی می کرد وسایلش را از دست آنها نجات دهد. هر وقت او را می دیدم یاد پسر خواهرم می افتادم و با خواهرزاده ام مقایسه می کردم. طاهای ما تا سر کوچه هم به تنهایی نمی رود و هر وقت سر به سرش بگذاری شکایت به عالم و آدم می کند.

   پشت داشتن، کسی را داشتن، این موضوع به ظاهر بی اهمیت در زندگی بسیار با اهمیت است. خیلی وقتها شده است که از کنار این موضوع به سادگی گذشته ایم. خانواده و حامی داشتن، نعمت بزرگ فراموش شده ی اغلب ماست. وقتی کسی را داری که نگران توست، در اتفاقات ناگوار همراه و تکیه گاه است و هنگام تنهایی پناه است.

   با خودم فکر می کردم اگر کسی را نداشتم چطور آدمی می شدم؟ آدم ساکت، گوشه گیر و بی آزاری می شدم که پرم به پر کسی نمی گرفت، چون آن کسی قوی می شود که کسی را پشتش داشته باشد و یا همچون پسرک دست فروش یاد می گرفتم که روی پای خودم بایستم. و شاید همین است که قران در مورد یتیمان بسیار سفارش کرده است. فاما الیتیم فلا تقهر،یتیم را نشکن(ضحی،8).



تاریخ : یکشنبه 97/2/16 | 5:33 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر

   گنجینه ی گمشده ی دوران ما عدالت است. گویی عدالت با علی رفت. از بچگی در کتابهای شیمی یادمان دادند هر کنشی را واکنشی است، در فیزیک گفتند هر عملی را عکس العملی است، در کتابهای فلسفه نوشتند هر فعلی را انفعالی است؛ اما هر چه بزرگتر شدم دیدم که اشتباه است. چه بسیار ستمگران که  مردمان بی دفاع و مظلوم بسیاری را کشتند، و چه بسیار که خانه ها سوزاندند و بی هیچ تاوانی چون فاتحان زندگی را بدرود گفتند و دیدم که چه بسیار مظلومانی که بی گناه به خاک افتادند و خونشان بر زمین ریخت و هیچ کس اعتراضی نکرد. دیدم چه دزدانی که از جیب مردم فقیر دزدیدند و بردند و آن سوی دنیا در رفاه زیستند و  به جرم دزدی کسی متعرضان نشد و چه بسیار خرده دزدانی که به خاطر گرسنگی برای اندک مالی سالها در گوشه ی زندان ماندند و غروب عدالت را به تماشا نشستند. دیدم که بسیاری با هزار ترفند و دروغ از جیب فقیران می دزدند و بر ثروتشان می افزایند و چه بسیار انسانهای شریف و درستکاری که با زحمت شب و روزشان قوت روزانه اشان را به سختی به دست می آورند. دیدم با ثروت، احترام و عزت می خرند با فقر هر چند درستکار تحقیر می شوند. و هزاران هزار عمل دیگر که دیدم اما عکس العملی را ندیدم. چه کسی گفته است هر عملی را عکس العملی است؟

   دیدم که عدالت هم کلمه ای است زیبا و خوش آب و رنگ که فقط در کتاب  است و در کلام بزرگان و در دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم از عدالت خبری نیست. دیدم قدرتمندان جهان را که سلاح می سازند و می فروشند و با سلاحهایشان خانه های مردمان کشورهای ضعیف را خراب می کنند و مردمانشان را می کشند و ثروتشان را غارت می کنند و روز به روز به ثروت خزانه هایشان می افرایند و هر روز قدرتمندتر می شوند. و چه انسانهای خوب اما بی دفاعی که از وطنشان، خانه اشان رانده می شوند و چه آوارگانی که حتی وطنی و خانه ای برای زیستن ندارند. دیدم که صدای عدالت را در هر گوشه ای از جهان که بلند شود خفه می کنند و دهانهایی را که از عدالت می گویند می بندند و صدای اعتراض مظلومان جهان حتی در خانه ی ملل نیز شنیده نمی شود. دیدم که در سازمان ملل هم آنان که ثروت و قدرت دارند حکومت می کنند و فقط به نام ملل و به کام دول است. چه کسی عدالت را دیده است؟

  اما من باور دارم که روزی درستی آنچه خوانده ایم تحقق خواهد یافت. همه ی دردهای دنیا با آمدن او به اتمام می رسد و وعده ی قران روزی با آمدن او تحقق خواهد یافت و زمین را بندگان صالح بر ارث خواهند برد(انبیاءف 105). روزی اباصالح خواهد آمد و تمام صالحان برگرد او جمع خواهند شد و  عدالت دوباره معنا خواهد یافت. روزی فرزند علی ظهور خواهد کرد و عدالت رفته را باز خواهد گرداند. روزی منجی خواهد آمد و  درستی همه ی آنچه را که در کتابها خوانده ایم را نشان خواهد داد. روزی او خواهد آمد.



تاریخ : سه شنبه 97/2/11 | 5:51 عصر | نویسنده : rezaasghari | نظر
مطالب قدیمی تر


  • paper | بک لینک دائمی | جستوجوی فایل
  • دانلود کتاب | فروش رپورتاژ آگهی ارزان